تبليغاتX
شراگیم
 
شراگیم
 
 
که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام
 
دو روز پیش کار جالبی کردم...عصر شنبه بود و معمولا هفته هایی که  شب کار هستم شنبه عصرها وقتم کاملا آزاد است...آزاد از این جهت که روزهای دیگر هفته (هفته هایی که شب کار هستم) تنها فرصتی که برای خوابیدن دارم بین ساعات چهار بعد از ظهر تا نه – نه و نیم شب است...فقط شنبه هاست که چون شب قبل از آن (جمعه شب) به اندازه کافی خوابیده ام، از سر کار دومم که به خانه می آیم خسته نیستم و نیازی به خوابیدن ندارم...این است که معمولا  ژانگولر بازیهایم میفتد برای شنبه عصر ها...
توی خانه فکر کنم حدود دویست سیصد تایی دی وی دی فیلم دارم که به مرور و طی چند سال خریده ام...سلیقه خاصی برای فیلم دیدن ندارم و توی  فیلمهایم از تینتو براس  تا کیشلوفسکی همه جور فیلمی  پیدا می شود...غیر ممکن است از جایی رد بشوم و ببینم طرف بساط کرده است و نروم سروقتش و فیلمهایش را دیدی نزنم و هر بار دو سه تایی انتخاب نکنم...دروغ چرا...؟ خیلی از فیلمهایی که خریده ام را با دور تند دیده ام بلکه چشمم به جمال سر و پستانی که بر روی کاور دی وی دی دیده بودم روشن شود که البته خیلی وقتها هم نشده است...! تعارف که نداریم...برای آدمهای آبروداری مثل من که نمیتوانند بروند و صراحتا به طرف بگویند فیلم سکسی میخواهند گاهی عکس زنی نیمه برهنه بر روی کاور یک فیلم میتواند دلیلی لازم و کافی برای خریدن آن فیلم باشد...! الغرض شنبه عصر برای خودم کنج خانه نشسته بودم و فیلمهایم را هم گذاشته بودم جلویم و داشتم حساب کتاب میکردم که تا به حال چقدر پول بابت اینهمه  فیلم نفله کرده ام و اینکه چقدر خوب میشد اگر کسی پیدا میشد که بعضی از این فیلمهایی که تو زرد از آب در آمده بودند را ازم میخرید... توی همین فکرها بودم که چیزی توی ذهنم جرقه زد...! چطور است.بروم کنار خیابان یساط کنم؟
وقتی ککی توی تنبان من افتاد دیگر افتاده است...کاریش هم نمیشود کرد...نشان به ان نشان که یک ساعت بعد روبروی مسجد فاز یک اکباتان بدون ذره ای شرم و حیا  سی دی هایم را روی زمین پهن کرده بودم و بالای سرشان ایستاده بودم. جایی که من ایستاده بودم جای تقریبا خلوتی بود...از طرفی دوست نداشتم  دوست و آشنا و بچه محل ها من را در چنان وضعیتی ببینند (یکی نیست به من بگوید آخر قرمدنگ! تو که دوست نداشتی کسی تو رو ببیند برای چی الان آمده ای و داری توی وبلاگت چنین چیزی را جار میزنی؟) و از طرف دیگر میترسیدم یکوقت یک جوجه بسیجی ای پیدا بشود و بیاید بهم گیری چیزی بدهد (باز هم بد نیست یکی پیدا شود و به من بگوید دِ آخه آی کیو...تو که انقدر میترسی چرا رفتی جلوی مسجد بساط کردی!؟)...به هر حال جای خلوتی ایستاده بودم و فیلمهایی هم که جلویم گذاشته بودم اکثرا فیلمهای قزمیتی بود که به لعنت شمر هم نمی ارزید ولی با این وجود نتیجه کار حیرت آور بود...در عرض دو ساعت  بیست و دو تا از فیلم هایم را فروختم...! بیست و دو فیلم...بیست و دو هزار تومان...!حالا بماند که در عرض همین دو ساعت دهها نفر دیگر هم امدند و از من فیلمهای دیگری خواستند که من نداشتم...از همه جالب تر مرد حدودا چهل و پنج شش ساله ای بود که خیلی شیک و تر و تمیز آمد و با خونسردی کامل گفت "فیلم قشنگ صحنه دار" میخواهد و با این حرف حسابی من را شرمنده خودش کرد...!
به هر حال یک کک دیگر از آن روز افتاده توی تنبانم که بزنم توی کار فیلم...خرجش یک کامپیوتر است و چند تا رایتر و البته یک پرینتر...دویست سیصد تا فیلم که خودم دارم چند صد تایی هم از دوستان و رفقا قرض میکنم و همینجور کم کم آرشیوم را کامل میکنم...اصلا شاید یکجا آرشیو کسی را بخرم...اگر میشود در جایی به این خلوتی و در عرض دو ساعت بیست و دو هزار تومان در آورد (که برای کسی که کارش فیلم است  تقریبا دو سوم این رقم سود خالص است...یعنی حدود 14 هزار تومان...) چرا باید تمام شب را بیدار بمانم برای همین رقم...؟
این کک دومی از آن کک های گنده ی گوشتالو ست که بعید میدانم حالا حالاها از توی  تنبانم بیرون بیاید...!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:20  توسط شراگیم زند  | 
یکساعت به نیمه شب مانده است. باقی مانده خورش بادمجان را گرم میکنم و قابلمه ی برنج را هم میگذارم جلویم و چهار زانو روی زمین مینشینم و هر دو تا قابلمه را هم میگذارم جلویم و شروع میکنم به خوردن. گور بابای هرچه رژیم و لاغری و کوفت و زهرمار...غمگین و عصبی و کلافه ام... از خودم بدم می آید...اینجور وقتها سعی میکنم از خودم انتقام بگیرم...خوردن و خرج کردن راههایی ست برای انتقام گرفتن...از اینکه نیم بند و نصفه نیمه بدبخت باشم بدم می آید...بدبختی وقتی قابل تحمل است که کامل و تمام عیار باشد...اگر اینقدر دیر وقت نبود باقی مانده ی  پس اندازم را  برمیداشتم و میرفتم اول یک شام جانانه یک جای خفن میخوردم و بعد هم میرفتم و هرچه میدیدم و هوس میکردم بدون توجه به قیمتش میخریدم...تی شرت...کفش...کتاب...جاروبرقی...ادکلون...تردمیل...ست چاقوی آشپزخانه...قابلمه...عینک آفتابی...همین یکهفته پیش بود که رفتم و یک دوچرخه سایکلوتوریستی خریدم...همه ی پس اندازی را که در این چهار پنج ماهه از کار بازاریابی جی پی اس و کار کارخانه داشتم دادم و یک دوچرخه خریدم...پس اندازی که باید تا دو سه ماه دیگر آنقدر میشد که بتوانم  کرایه خانه شش ماهه دوم سالم را بدهم......یک میلیون تومان دادم و خریدمش...گور بابای صاحبخانه و کرایه خانه...حالا تا دو ماه دیگر کی مرده است و کی زنده...؟ از آن دوچرخه هایی بود که همیشه حسرت داشتنش را داشته بودم...حالا که خریدمش بلا استفاده گذاشتمش وسط پذیرایی و شده است آیینه دق...!
البته یک راه دیگر هم برای انتقام گرفتن از زندگی وجود دارد...آن هم خیانت کردن و زیر آبی رفتن است...این روزها در این کار هم استاد شده ام...!کم کم  دارم تبدیل میشوم به یک آدم چاق و بی پول و بد طینت...!
حوصله نوشتن ندارم...مرده شور ترکیبم را ببرد...

بعد التحریر:

دیشب شب بدی بود ولی خواب خوبی دیدم... خواب دیدم مونیرو اومده بود اینجا و داشت برام از داستان نوشتن حرف میزد و منم گوش میدادم...نشسته بود روی فرش وسط هال و داشت یه ماجرایی رو تعریف میکرد از اون موقع ها که گروه کولیها رو داشت...منم نشسته بودم روی صندلی و نگاهش میکردم...همینجور اون حرف میزد و من نگاهش میکردم...یکدفعه متوجه شدم که چه چشمهای خوشگلی داره...برام عجیب بود که چطور تا حالا متوجه نشده بودم...درست از همون چشمها بود که من دوست داشتم...صورتش هم البته خیلی جوون تر شده بود...ولی چیزی که مهم بود چشمهاش بود...چشمهاش برام تازگی داشت...انگار بار اول بود میدیدمش...اونقدر اون چشمها خوشگل بود که نفسم بند اومد...وقتی میگم خوشگل منظورم یه چشم کشیده یا درشت با مژه های بلند از اونهایی که پشت کامیونها میکشن یا اصلا بعضی هنر پیشه های هالیوودی دارن نیست...نه...از اون خوشگلهایی بود که اگه به هرکی نشونش میدادم و میگفتم ببین چه چشمهای خوشگلی داره بهم میگفت "خاک بر سرت آخه این کجاش خوشگله؟" ...میدونین چه جور چشمی رو میگم...حتی چشمهاش بریتنی اسپیرزی هم نبود که یه زمانی من خیلی دوست داشتم...یه جفت چشم غمگین که سفیده ش به خاکستری میزد...یه جفت چشم غمگین تقریبا درشت...من  آدمی نیستم که بتونم موقع حرف زدن با کسی توی چشمهاش خیره بشم...یه مرضی دارم که یه روز یه خانومی که دکتر بود بهم گفته بود...از اون مرضهایی که آدم نمیتونه مستقیم توی چشم طرفش برای مدت طولانی نگاه کنه...اسم مرضه الان یادم نیست ولی هرچی بود یه مرض بود که تا قبل از آشنایی با این خانوم دکتر حتی نمیدونستم یه جور بیماریه...فکر میکردم خب ممکنه از حجب و حیا باشه یا حتی از متانت و ادب..یه هر حال زل زدن توی چشم دیگران رو یه جورایی گستاخی میدونستم...ولی مونیرو که داشت حرف میزد انگار مرضم خوب شده بود...شایدم متانتم رو کنار گذاشته بودم و به هر حال زل زده بودم توی چشمهاش...نمیتونستم کار دیگه ای بکنم...انقدر چشمهاش قشنگ بود که همونجا فهمیدم که خوابم...همیشه وقتی توی خواب میفهمم که خوابم بلافاصله بیدار میشم...و بیدار هم شدم...اما هنوز به وضوح اون چشمها رو به یاد میارم...یه جفت چشم تقریبا درشت و غمگین.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:32  توسط شراگیم زند  | 
  بالا