|
شراگیم
|
||
|
که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام |
پ.ن: با تشکر از فروغ به خاطر همراهی همیشگی اش.
کار شرکت بد نیست...یعنی حداقل امیدوار کننده است...با اینکه تا به حال به جز همان یک وام اولیه که شرکت به من داد و با آن یک خط و گوشی خریده ام برای کار (که البته طی پنج قسط باید برش گردانم)، چیزی برای من نداشته است اما ماهیت کار به گونه ایست که هر روز که به سر کار میروم این احتمال وجود دارد که با یک فروش خوب، چند میلیونی کاسب شوم...و همه چیز همین امید است...کاری که بالقوه میتواند زندگی تو را از این رو به آن رو کند حتی اگر هیچوقت جواب ندهد هم باز زندگی تو را متحول میکند...همین چند روز پیش برای فروش محصول به یک شرکت وارد کننده عمده بولدوزر رفته بودم...صحبتهای مقدماتی حاکی از این بود که قصد خرید چهارصد دستگاه ردیاب برای نصب بر روی بولدوزرهایشان دارند...فروش همین چهارصد تا میتوانست به کل زندگی من را از این رو به ان رو کند...دو روز بعد زنگ زدند که پشیمان شده اند...یعنی فعلا چیزی نمیخرند...حداقل حسن این ماجرا این بود که دو روز غرق این رویا بودم که بعد از این فروش با پولی که بابت پورسانت و خدمات نصب این چهارصد دستگاه میگیرم میتوانم مثلا ماشینی بخرم و کرایه خانه ام را بدهم و چند میلیونی هم پس انداز کنم...خوبی ماجرا این بود که مینشستم حساب میکردم که اگر در هر ماه یک فروش اینچنینی داشته باشم بعد از یک سال یا دو سال میتوانم مثلا خانه ای هم برای خودم بخرم و از این مستاجری خلاص شوم...خوبی ماجرا این بود که لااقل دو روزی در عالم خیال نشسته بودم در تراس آپارتمان شخصی ام در طبقه بیستم یک آسمانخراش و همه ی تهران زیر پایم بود...من یک آپارتمان کوچک و شیک و تراس دار را در طبقات بالای یک برج مسکونی مشرف به تهران با هیچ خانه و ویلایی عوض نمیکنم...مگر یک آپارتمان هشتاد متری آنچنانی چند است؟ متری سه میلیون؟ سه و نیم میلیون؟سیصد میلیون هم بشود اگر من هر ماه یک مشتری گردن کلفت برای جی پی اس هایم پیدا کنم سه ساله میتوانم چنین چیزی بخرم...وای...فکرش را بکن شبها تهران زیر پایت چه منظره ای خواهد داشت...میتوانستم داخل تراس بساط باربکیو را هم راه بیندازم...یا مثلا وقتی هوا ابری و گرفته است بروم پشت پنجره بنشینم و فروغ بخوانم...یا بعضی هفته ها یک غذای خوشمزه درست کنم و دوستانم را هم دعوت کنم که دور هم باشیم...یک دست مبل شیک و مدرن و یک ال سی دی بزرگ برای هال و یک میز ناهارخوری هشت نفره چوبی هم برای آشپزخانه و یا پذیرایی...از همانهایی که هفته پیش قیمت کرده بودم و میگفت که انگلیسی ست و دوازده میلیون تومان بود...آدم یا اثاث خانه نخرد یا اگر میخرد یک چیز حسابی بگیرد...چه اشکالی دارد اگر آدم سه سال پس انداز کند و بعد از سه سال مثلا چنان میز ناهارخوری ای داشته باشد؟ بحث اشرافیگری و تجملاتی زندگی کردن نیست...آن چوبهای ضخیم و گره دار که انگار از دوران ماقبل تاریخ و از درختهای غول پیکر جدا شده اند و با کمترین تغییری روی هم سوار شده اند الهام بخشند...اصالت دارند...روح دارند...و برای یک خانه هیچ چیزی بدتر از بی روح بودن نیست...
...آه...باز من رفتم توی عالم خیال...و البته همه چیز همین فکر و خیال هاست...باید بروم و یک دوش بگیرم و بروم خانه مادربزرگم...چند روز دیگر دارد میرود امریکا پیش مادرم...زنگ زده بود که اگر چیزی گرفته اید برای مادرتان بدهید که من برایش ببرم و تاکید کرده است که یا طلا بگیرید یا زعفران...نمیدانم چقدر منطقی ست که مثلا من از این دست برای مادرم طلا بخرم و از آن دست از او پول بگیرم...مادرم چند وقت پیش با لحن گلایه آمیزی میگفت تو هروقت موعد اجاره خانه ات میرسد یاد من میفتی...میگفت وقتی خوشی و خوش میگذرانی که سراغی از ما نمیگیری... میخواستم بگویم کاش شرایط به گونه ای بود که تو هم ولو به خاطر اضطرار به یاد من میفتادی...اما نگفتم...گفتم تو چرا وقت خوشی هایت یادی از من نمیکنی؟ چرا وقتی میروید لاس وگاس و کلی پول بی زبان را نفله میکنید و یا وقتی یک وام صدهزار دلاری ات درست میشود فکر نمیکنی که پسری هم داری که در ایران برای هر یک دلاری صد تا معلق باید بزند؟ چرا همیشه من باید یاد تو بیفتم و رو بیندازم و از تو پول بخواهم که تو یادت بیفتد پسری هم داری که موعد اجاره خانه اش آمده و میتوانی کمکش کنی...؟
البته مادرم هم راست میگوید...مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که مادر من زنی ست که زندگی اش به زندگی من ارتباط چندانی ندارد...زندگی او خلاصه شده است در حزب و حزب بازی و مراسم روز زن و شعارهای دهن پر کن چپی و زنده باد و مرده باد و کوروش مدرسی و منصور حکمت و میتینگ و مراسم و سخنرانی و در کنارش هم اگر فرصتی باشد شب شعر و شراب و رقص و قمار و همین...! من نمیدانم یک انسان چطور میتواند با چنین چیزهای مزخرفی زندگی اش را پر کند...هروقت با من حرف میزند محور اصلی حرفهایش رفیق ها و فعالیتها و سیاستها و میتینگها است...برای خودش قالبی درست کرده که داخل ان قالب احساس آرامش و امنیت میکند...وقتی برای من از فلان رفیق جدیدش میگوید که تازه از کردستان آمده و چقدر پسر خوب و فهمیده ایست و چه کارهایی که نکرده و چه خطرهایی که از سر نگذرانده میخواهم سرش را بکنم...وقتی میگوید تمام هفته را با رفیق هایش شب نشینی داشته اند و شعر خوانده اند و شراب خورده اند میخواهم همه ی موهایش را بکنم...وقتی میبینم همه ی توجه ومحبت و دغدغه و نگرانی مادرم را یک عده غریبه از آن خود کرده اند...وقتی میبینم مادرم به جای اینکه حال من را بپرسد و نگران من باشد از وضعیت فلان جوان زندانی - که لابد خودش مادری دارد که نگرانش باشد - می پرسد، دلم میخواهد گریه کنم...آن وقت است که بدم می آید از هرچه حزب و حزب بازی ست...انگار این کارها فقط وسیله ایست که عده ای آن سوی آب نشین با آن خلاء بیکاری ها و بیحاصلی ها و سطحی بودن های خودشان را پر کنند...خلاء زندگی های یک بعدی و یکنواخت و مزخرفشان را...انگار همه اینها برای این است که آدمها چیزهایی را که واقعا مهم هستند کنار بگذراند و به مسائل بی اهمیت و یا مسائلی که به آنها ارتباطی ندارد بپردازند...!اگر مادرم یکدهم توجه و وقت و احساس مسئولیت و نگرانی ای را که نسبت به حزب و فعالیتهای اینچنینی اش دارد صرف من کرده بود شاید الان من آنجا و در کنارش بودم...پس به من حق بدهید که لحنم تلخ و گزنده باشد...ولی واقعیت همین است...من باید قبول کنم که امروز دغدغه های مادر من به مراتب مهمتر و بزرگتر از این است که پسرش چه وضعیت و چه احساسی دارد..آن دوره ای که مادرم باید مادری میکرد گذشته است و امروز دیگر مسخره است که من توقع توجه و محبت و ابراز احساسات مادرانه از سوی او را داشته باشم...دوره اش سر آمده و دیگر هم نخواهد امد...به قول خودش نمیشود همیشه بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...
با همه اینها من هنوز کوچکترین اشاره و توجهی از جانب او را مثل شیر تازه و گرم با ولع سر میکشم و باز دل خوش میکنم که نه...اینگونه هم نیست...مادرم گاهی به عکس من هم نگاهی میکند و چشمانش خیس میشود...مادرم گاهی دلش برای من تنگ میشود...مادرم یک موی من را با صد تا کوروش مدرسی عوض نمیکند...مادرم بی صبرانه منتظر من است.
پ.ن: اگر کسی در مورد سیستم سخنگوی خودروی سمند و یا سیستمهای مشابه اطلاعاتی دارد که مثلا شرکت پیمانکارش کدام است و یا در مورد سیستمهای مشابه (سخنگوی هوشمند اتومبیل) چیزی میداند یک ندا به من بدهد.
پ.ن:
- کار...کار؟
- آری اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا می جود آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایق در گرداب.
|
|