تبليغاتX
شراگیم
 
شراگیم
 
 
که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام
 

یک چیز این وسط غلط است...یا من خیلی چَپَل چولم یا این سهیل جدیدا خیلی براد پیت شده است...! من نمیفهمم اینهمه اتفاقات عجیب و غریب و سینمایی چرا برای من رخ نمی دهد...؟ سر و ته زندگی خصوصی و ماجراجویی های من را جمع کنید و افشره اش را استخراج کنید به اندازه ی یک فرحزاد رفتن و دیزی سنگی خوردن هم هیجان ندارد...اصلا انگار روی پیشانی من نوشته اند کبریت بی خطر...! باور کنید در ناف لاس وگاس هم هیچ هیجانی در انتظار من نیست...آرزو به دلم ماند یک روز توی خیابان که دارم برای خودم راه میروم یک دختری با موهای قرمز و چشمهای وحشی و اندامی متناسب جلوی من را بگیرد و بگوید چون امروز کسی خانه ما نیست بیا برویم خانه ما که کمی با هم حرف بزنیم...! شرط میبندم اگر یک روز هم همچین اتفاقی برایم بیفتد از آنجایی که من در این زمینه ها شانس ندارم واقعا طرف مینشیند به حرف زدن و مخم را حسابی تیرید میکند...اگر بخواهم ادای سهیل را هم در بیاورم و وسط بحث ناگهان دستش را بگیرم و بپیچانم و بچسبانمش به دیوار طرف کونگ فو کار از آب در می آید و چنان میزند زیر شکمم که توی بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان در حالی که جفت بیضتینم توی شیشه الکل بالای سرم است به هوش می آیم...! جان من بروید بخوانید مطلب آخرش را تا بفهمید درد من چیست...آقا بی خبر از همه جا رفته برای خودش بنزین بزند که یک دختر 206 سواری که حتما خوشگل هم بوده بهش گیر داده و بعد هم شماره داده و بعد هم آدرس داده و بعد هم گفته خانه مان هم امروز عصر خالیست... بیا با هم حرف بزنیم...! طرف عبدالله هم باشد میفهمد منظور دختره چیست...سهیل که جیمز! است و ختم روزگار و اگر دختری مثلا بگوید ببخشید آقا ساعت دارید جواب میدهد که "بلی...ساعت داریم...و خانه خالی هم!"
حالا اینهایش به من ربطی ندارد...سهیل را توی گور خودش میگذارند و من را هم دور از جان توی گور خودم...ولی واقعا به این نتیجه رسیدم که هر آدم قسمتی دارد که باید با آن کنار بیاید...ماه تولد من احتمالا با ماه تولد آن پسرک دانشجوی بخت برگشته ی پستان ماچیده ی ایرانی الاصل مقیم کانادا یکی ست...حالا فرض کنید مثلا سهیل جای آن پسرک داخل آسانسور بود...تا در آسانسور بسته میشد اول یک ماچ از پستان دختره میکرد...بعد یک ماچ دیگر از آن یکی پستانش میکرد...بعد هم به سبک خودش دستش را میگرفت و مپیچاند و میچسباندش به آیینه آسانسور و ***Beeeeeep*** ….و وقتی در آسانسور باز میشد دخترک آشفته و لبخند زنان به سهیل که تازه داشت شلوارش را بالا میکشید میگفت”: تنک یو وری ماچ...!”
نه اینکه من چشم نداشته باشم موفقیت دوستانم را ببینم...نه...من و سهیل نداریم...سهیل ترتیب کسی را بدهد انگار من داده ام...! من از این غصه میخورم که این دخترهای کور شده چرا به ما که میرسند همه میشوند کأنّه "دختل مهلبون" توی کارتون ممول و وقتی به سهیل میرسند همه یک پا پاملا اندرسون می شوند...جان من اگر من عیب و ایرادی دارم بگویید...بابا این که من دوست دختر دارم ربطی به این ماجرا ندارد...این را شما میدانید...آن دختر دویست و شش سوار توی خیابان که نمیداند...تازه مگر همین سهیل وقتی دوست دختر داشت کم از این ماجراها داشت...؟ آن نوشته اش را یادتان است که یک خانوم دندانپزشکی که شبیه پاریس هیلتون هم بود و یک مجتمع مسکونی چند ده واحدی هم داشت و یک ماشین آخرین مدل (باور کنید اینها عین حقیقت است و اگر بخواهید لینک ان نوشته را هم میگذارم!) بهش ایمیل زده بود و التماس کرده بود که تو را به خدا بیا و با من رفاقت کن...!...تقریبا هر دو ماه یک بار سهیل یک پیشنهاد کلانی در حد آنجلینا جولی بهش میشود که تازه اینها پیشنهاداتی ست که در وبلاگش انعکاس می یابد...حالا اینکه درون پرده چه فتنه هایی میرود خدا عالم است...! حالا ما توقع خانوم دکتر سرمایه دار جوان و زیبا که نداریم...یک آمپولزن تر و تمیز هم گوشه ی چشمی به ما داشته باشد ما را کفایت میکند...در حد همین فاطمه معتمدآریای خودمان...! ولی بدبختی من این است هرکه به ما میرسد و با ما نشست و برخواست میکند بعد از یکهفته یا یکماه طرز حرف زدنش با ما مموشی می شود...هزار بار از دهان این و ان شنیده ام که پشت سرم گفته اند وای چه پسر خوبیه این شراگیم...آخ که چقدر گله...چقدر آقا و جنتلمنه...وای که چه پسر مودبی هست...نازی...! خب گیرم که من مموشی و مودب و ناز و دوست داشتنی...به شما چه...؟ شما کار خودتان را بکنید...! قرار نیست که از اخلاق من سوء استفاده کنید...حتما باید مثل سهیل دستتان را بپیچانم و بچسبانمتان به دیوار...؟ به خدا من راضی ام پشت سرم بگویید این شراگیم آدم هیز و پدرسوخته ایست ولی جلوی من هم همانجور باشید که جلوی سهیل هستید...یعنی همانجور هیز و پدرسوخته...! بابا قدم بلند تر نیست که هست...قیافه ام بهتر نیست که هست...بامزه تر و خوش اخلاق تر نیستم که هستم...عکس کتابخانه ام را روی وبلاگ می گذارم که نمیگذارم...! تازه سهیل بر عکس من که هر روز موهایم زیاد تر می شود دارد کله اش هم کچل می شود...البته این را جایی نگویید چون به گوشش برسد ناراحت می شود و واقعا روی این قضیه حساس است...!

پ.ن: احتمالا این بخش وبگردیهای آدینه را حذف کنم...جواب نمی دهد علی الظاهر...!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:29  توسط شراگیم زند  | 

وبگردیهای آدینه این هفته خورد به وقتهای تلف شده و در اخرین دقایق این آدینه ی پر اس ام اس که من را از مچ انداخته است متنی را از وبلاگ "میمون بی مغز" انتخاب کرده ام که الحق اگر وبلاگستان دو تا طنز نویس درجه اول داشته باشد دومی اش همین آقاست...! البته قرار دادن این متن مناسبت هم دارد و مناسبتش این است که مدتی ست کانال های مولتی ویژن در اقدامی مشکوک شروع به پخش فیلم پر آوازه ی سیصد کرده اند...اگر فیلم را دیده باشید که حتما دیده اید خواندن این نوشته بیشتر بهتان مزه میدهد...توضیح واضحات هم اینکه این نوشته از زبان خشایارشاه نقل می شود:

حکایت جنگ ترموپیل با سی صد و اندی سرباز سینه بلور اسپارت
به دل ایزد مکان ما افتاد که در قریه آتن چلو کباب و دوغی بزنیم. آدم فرستادیم و دستور فرمودیم شاه آن قریه زمین مناسبی در نظر گیرد، شخصاً آب جارو کند، در رکاب بایستد تا جلوس کنیم. خبری از سفیرمان نشد. گمان ایزدی مان به بد نرفت. گفتیم در بین راه سرش به خاک بازی گرم شده، پدر سوخته. پی گیر شدیم، گفتند شاه اسپارتی تخم جن پیغامگیرتان را به چاه انداخته. باور نکردیم. درخانه شال و کلاهمان کردند بردند به سالن تاریک؛ عکس مرد پستان برهنه ای را نشانمان دادند که لگد زد به دل سیاه بوگندویی که گونی به خود پیچیده بود و در قعر چاه سیاه پرتابش کرد.
گفتیم این شاه اسپارت است؟
گفتند بلی.
گفتم زیر شورت غلوین غلاین چرا شومبولش بیرون زده.
گفتند از اینجا اینطور به نظر می آید.
گفتیم آن سیاه برزنگی سروش ما بود؟
گفتند بلی.
گفتیم سکه سکه حلبی که خرج این آفتابه لگن کردید پس بگیرید، شاه پارس بسغتبال باز ان-بی-ای که به قراول نمی فرستد با آن اکسنت داغان.
گفتند هوا تاریک بوده، تیره افتاده.
گفتیم این سینه شاه جنگاور اسپارت یه لاخ پشم هم ندارد؟
گفتند با تیغ ثلاثه جی-3-پاور می زنند و چرب می کنند که بهوت زنان بجنباند.
گفتیم پیگیری کنید ببینید این شاه پستان بلور جفتک پران و آن قحبه گیس طلایی سنباده خورده کنارش کیست و از کجا آمده اند. رفتند پرس و جو کردند و با طوماری باز آمدند. گفتند نامش لئونیداس است و از کودکی در بیابان کون گرگ می گذاشته. حالا سر تنگه ترموپیل کمین سپاه پارسیان ایستاده است.
فرمودیم خوب شد گفتید پیل. چند پیل با خود بیاورید در آتن کباب فیله خودمان را می خوریم. بار و بندیلتان را ببندید چند سربازهم بیاورید. کس نخارد پشت من ... . نشد کسی چز این لشکر چند ملیونی برای ما سفره ای پهن کنذ دلمان خوش باشد ایزد آسیای صغیریم.
تشریف ایزدی خود را به تنگه ترموپیل بردیم. سر راه چند کشتی فرستادند، میل به مذاکره نداشتیم، غرقشان کردیم. بعد در تنگه وامانده هم هزار یونانی و اسپارتی را کشتیم. به آتن رسیدیم. بساط کباب به راه انداختیم. گفتند قبله عالم به سلامت، پیلها نمی پزند. فرمودیم آن چیست بالای کوه گفتند قصر آکروپلیس. گفتیم بسوزانید بلکم این پیله کباب مغز-پخ شود که دلمان ضعف رفت از گشنگی. کبابمان را خوردیم و بازگشتیم.
چندی بعد گفتند زاک اشنایدر و پرانک میلر از تلخکان مغرب زمین آمده اند سفر ایزدی شما را هجو کرده اند، اذن شرفیابی می خواهند. گفتیم بعد از خواب قیلوله.
باز شال و کلاهمان کردند بردند به اتاق تاریک و ذل زدیم به صفحه سفید.
شروع ماجرا در شرینی خواب و تلخی بیداری بودیم، درست ذهن ایزدیمان نفهمید که چطور شد. چشم که باز کردیم دیدیم باز همان سینه بلورها با یک سیخ و در قابلمه افتاده اند به جان چند تا سیاه سوخته مادر مرده. عین گوشت قربانی می کشتند و کوت می کردند.
گفتیم این تلخکان تا به حال به همسرانشان در شغل منزل کمک نکرده اند که نمی دانند گوشت ذبیح بی جان راهم نمی توان اینطور کند و انداخت یک ور؟ چندشمان شد. گفتند خورشید جهان به سلامت، اینان مردان شمایند که یونانیان و اسپارت چون علف هرز درو می کنند.
فرمودیم غلط کردند پستان عریان سرباز ما را با نور انداخته اند روی پرده.
الساعه اطاعت کردند. به فرمان ما دو به دو شورت ها عوض کردند! اسپارت ها، پارسی شدند، پارسی ها اسپارتی. گفتند خدایگان به سلامت تصویر درستی از نبرد به پرده نمی ماند.
گفتیم به درک. شومبول و پستان سرباز سپاه ایزد مکان را غریبه نبیند کافی ایست.
قدری دیگر از پرده خوانی را دیدیم، رسید به تصویر ما. بد براشفتیم.
گفتیم پدر سوخته ها، سیخ و ثقال لباس رقاصی مادر قحبه اتان را آورده اید به بدن پدر بزک کرده کچلتان میخ کرده اید تا جای ما خیمه شب بازی کند. گفتند غلط کرده اند رحم کنید. مزاح کرده اند. گفتیم بدهید همان تک شاخ رینوسوراس (شاخ به سر دماغ بر وزن گل به سر عروس) توی پرده خوانی خودشان را سی صد بار به نه بدترشان فروکنند تا معنی مزاح بفهمند. تتوی ابروی خواهر پسسان بریده اشان را برای ما مجسما کرده اند؟
گفتند شفقت بفرمایید. اینها کودکی آشفته ای داشته اند. پدر مرحومشان پدوپیل بوده و به شرم-توشه اشان دست درازی می کرده مدام. دکتر پیل و پروید گفته اند از آن بابت دچار عقده خودکم-کون بینی شده اند و مدام به بزرگان خرد و ادب می پرند.
گفتیم ساحت همایونی ما به درک همایونی. گفته اند سی صد سرباز اسپارتی. ما به انگشت مبارک خودمان سی صد مرده به زمین شماردیم، هنوز دو چندان سرباز تب و تسپیان و اسپارت کون برهنه ایستاده بودند و هنوز شمشیر می زدند. اعتماد نکردیم. این هرودوت نمک به حرام را فرستایدم، شمرد گفت بیش از هزار.
مگر چهار عمل اصلی نمی دانید شما دو کره خر؟
جواب آمد خور و خواب و خشم و شهوت؟
از فرط غیظ هزار سال زودتر از بعثت صلواتی فرستادیم تا آرام شویم. هردوت حرام لقمه لب پله نشسته بود پف پیل می لنباند، نیش خند می زد و تقریر می کرد. چشم غره ای رفتیم که خودش را خیس کرد. نهیب زدیم حرام لقمه، از پف پیل گرفته تا غاروره پشه از مملکت پارسی می خوری و به پرده خوانی پفیوزان نیش خند می زنی. رو کردیم به جلاد که گردنش فی المجلس بزنند، بوی شاش یونانی به مشاممان آمد. فهمیدیم خودش را خیس کرده. از نجس شدن شمشیر سربازمان حذر کردیم.
کمی آرام که شدیم پرسیدم تخم حرامها آن ضعیفه که سخنرانی حقوق بشر و آزادی زنان کرد کجا پنهانش کردید؟ همه آتن از سر به ته گشتیم نبود. امر کردیم ملکه را بیاورند. کلفت بچه ای را آورند سینه ریز و کون گنده. عین بقیه زنان یونانی. الکن! عین بقیه زنان یونانی. سیصد رحمت به مجری های آی-آر-آی-بی! گفتند دخترک قرارداد داشته برای آکتوری در کار بعدی به ینگه دنیا رفته.
پوف همایونی کردیم. فرمودیم پرده تلخکان را زیر بغلشان بگذارند. کونشان بگذارند تا عقده کم-کون-بینی اشان حل شود، ردشان کنند به دهاتشان.

 |+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:28  توسط شراگیم زند  | 

متاسفانه دیروز عصر بعد ازعمری زندگی شرافتمندانه و سالها مقاومت دلیرانه در برابر فشارهای داخلی و خارجی برای خریدن خط و موبایل در نهایت تسلیم جبر زمانه شدیم و به خاطر ضرورت شغلی پیش آمده یک عدد موبایل اِن -81 و یک سیم کارت اعتباری اپراتور اول (0919) از خیابان جمهوری ابتیاع فرمودیم...!

پ.ن: گوشی را که خریدم با اینکه در ظاهر جلوی من پلمپ در جعبه را باز کرد اما باتری موبایل تقریبا فول شارژ بود و روی گوشی هم تعدادی اهنگ عربی و یک شوی عربی نیز بود...نفهمیدم این دیگر چه جور پدر سوخته بازی ست که اینها در آورده اند...اگر کسی فهمیده به من هم بگوید.

پ.ن: اگر کسی این گوشی را دارد و یا اطلاعات موبایلی اش خوب است یک ندا به ما بدهد ببینیم چیز مالی خریده ایم یا خیر...!

پ.ن: شماره موبایل را به جز چند تا از حواریون باوفایم به کسی نمیدهم...شرمنده ام...وسیله ی کار است...
برای اس ام اس بازی وبلوتوث بازی و پدرسوخته بازی روی من حساب نکنید!

پ.ن: چشم به هم زدم دوباره آخر سال نزدیک شد و باز هم موعد قرارداد جدید بستن با صاحبخانه است...یکی باید هرچه زودتر یک فکری به حال من بکند...!

پ.ن: این وبگردیهای آدینه آخر کار دست من میدهد...از ترس اینکه جمعه نشود و من هنوز چیزی ننوشته باشم همه ی طول هفته اضظراب و دلشوره دارم...و دست اخر هم مجبور میشوم با یک نوشته ی دو خط و نیمی و چند پی نوشت مثل این سر و ته ماجرا را هم بیاورم...! حلال کنید...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:0  توسط شراگیم زند  | 
خیلی ضایع است که آدم بین وبگردی این آدینه ش تا وبگردی آن آدینه ش نوشته ای از خودش توی وبلاگ نداشته باشد...برای همین این جمعه وبگردی تعطیل است... این هفته واقعا سرم شلوغ بود...یعنی حسرت یکساعت وقت آزاد به دلم ماند که ماند...در کنار این کاری که الان دارم یک کار بازاریابی نیمه وقت هم گرفته ام که خیلی بهش امیدوارم...بازاریابی یک نوع جی پی اس با کارکردی خاص هست...وقتی متصدی مربوطه بهم در مورد کارکرد و نحوه کار دستگاه توضیح داد تازه فهمیدم که لامصب بد چیزیست و میتواند یک انقلاب درست و حسابی در روابط انسانی پدید بیاورد...فکر نکنید یک وقت میخواهم تبلیغ کنم...من و شما که این حرفها را نداریم...فقط چون دوست ندارم سر شما بی کلاه بماند کمی در مورد خواص و کاربرد این دستگاه توضیح میدهم که بفهمید در این دوره زمانه  داشتن این دستگاه از نان شب هم برای شما واجب تر است...
این دستگاه که نوعی مکان یاب ماهواره ای (جی پی اس) است  کمی بزرگتر از یک قوطی کبریت است و  داخل ان یک عدد سیمکارت تلفن همراه تعبیه می شود.با یک تماس به وسیله تلفن و یا موبایل با این دستگاه میتوانید موقعیت دقیق سوژه را روی نقشه مشاهده بفرمایید...این دستگاه را می شود روی ماشین در یک نقطه ای که دیده نشود و یا داخل کیف یا جیب کث و کاپشن و لباس قرار داد و به وسیله آن از موقعیت لحظه به لحظه سوژه حتی بدون اینکه روح او هم خبر داشته باشد مطلع شد.

اما کارکردها:

1- فرض کنید شما یک دختر ستمدیده و دلشکسته هستید که هر روز دوست پسر گردن کلفتتان به عناوین و بهانه های مختلف میپیچانتتان...شما میدانید که او به دیدن دوست دخترهای دیگرش می رود اما نمیتوانید این قضیه را ثابت کنید...کافیست یک روز از فرصت استفاده کنید و این قوطی کبریت جادویی را موقعی که در ماشینش نشسته اید زیر داشبورد یا زیر آفتابگیر یا داخل جعبه دستمال کلینکس پشت شیشه  یا هر سوراخ دیگری که او متوجه نشود بگذارید...روز بعد وقتی طبق معمول دوست پسر گردن کلفتتان پشت تلفن به شما می گوید که برای انجام کار مهمی عازم شهرستان کهکیلویه و بویر احمد شده است و نمیتواند سر قرار با شما حاضر شود شما با یک تماس کوچولو با این دستگاه متوجه میشوید که سوژه در کافی شاپ دنج واقع در مجتمع تجاری گلستان مشغول خوردن قهوه اسپرسو ست...! یا اینکه  ماشین جلوی منزل دوست دختر سابق آقا پارک میباشد...به کمک این وسیله همیشه در زمان مناسب در مکان مناسب خواهید بود و میتوانید مثل عقاب بالای سرش حاضر شوید و یک کشیده به سبک فیلمهای ایرانی نثارش کنید!

2- این قضیه عینا در مورد پسرهای معصومی که دوست دخترهای ولگرد و بدکاره دارند نیز صدق میکند!

3- شما مرد محترم و نسبتا آبرو داری هستید که دست بر قضا پسرتان از این جوانهای مو سیخ سیخونکی کثافت و انگل جامعه از آب در آمده است و راه به راه ماشینتان را با اجازه یا بی اجازه شما برمیدارد و میرود برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد میکند...و هر وقت هم به او زنگ میزنید که ماشین را برگرداند یا میگوید ماشین را به تعمیرگاه برده و یا میگوید رفته است به خانه سالمندان کهریزک سری بزند و تا شب هم نمیتواند بیاید...ولی صفحه موبایل شما بعد از ردیابی نشان میدهد که ماشین در حال حاضر  با سرعت 120 کیلومتر در ساعت دارد به سمت فرحزاد پیش می رود...خب... اینجور آدمها با نصیحت و دلالت و توبیخ و تهدید آدم نمیشوند و اگر هم چیزی بگویی چهار تا کلفت هم بارت میکنند که به چه حقی جاسوسی من را کرده ای...!از من میشنفید یا سرتان را بگیرید رو به آسمان و عاقش کنید و یا اگرهم  آدم ماتریالیستی  هستید یک کاغذ و قلم بردارید و از ارث محرومش کنید!

4- شما یک مادر همیشه نگران و دلسوز فرزندانتان هستید و یک پسر تخس و شیطان دارید که مثل کش تنبان راه به راه از مدرسه فرار میکند...کافیست به همراه ساندویچ کوکو سبزی اش یک عدد از این دستگاهها هم در کیفش بگذارید و هر ده دقیقه یکبار او را از داخل آشپزخانه منزل تان چک  کنید!

5- شما یک کارمند دون پایه ی دولتی هستید و بعد از 20 سال کار و پس انداز یک پراید چُسکی خریده اید و روز اول گوسفند بیگناهی را هم کشته اید و خونش را محض محکم کاری به قالپاق های ماشین مالیده اید و کل فامیل و همکاران را هم  شیرینی داده اید و قرار است در اولین تعطیلات به همراه همسر و فرزندان بروید پابوس امام رضا... یکهفته بعد یک دزد از خدا بیخبری ماشینتان را از جلوی در خانه به یغما میبرد...دو حالت دارد...یا این دستگاه ردیاب را دارید یا ندارید...اگر ندارید که تو سر زنان  و گریه کنان دست زن و بچه تان را بگیرید و یک توک پا باید تشریف ببرید اداره آگاهی یا کلانتری محل و شرح ماوقع را بگویید و مطمئن هم باشید تا وقتی همه ی نیروها برای سرکوب زنان گیسو نما در قالب طرحهای امنبت اجتماعی بسیج شده اند آن دزد آبرودار و زحمتکش با فراغ بال مشغول اوراق کردن ماشین شماست...!اما اگر این دستگاه فسقلی را داشتید به محض اینکه پرده را کنار زدید و متوجه شدید که ماشینتان نیست لبخندی بزنید و پرده را بکشید و اول صبحانه را با فراغ بال به اتفاق خانواده صرف میکنید و بعد یک زنگ به دو تا از دوستان بادی بیلدینگ خود میزنید که  امروز عصر اگر وقت دارند برای کاری مزاحمشان بشوی و بعد با اتوبوس به محل کار خود می رویید و بعد از اتمام ساعت کار با موبایلتان شماره ردیابتان را میگیرید و روی صفحه موبایلتان و روی نقشه متوجه میشوید که اتوموبیل در حال حاضر در خیابان سیروس و داخل کوچه ای تنگ و تاریک پارک شده است. پس به اتفاق بر و بچز عازم محل میشوید و ماشینتان را که برزنتی را هم رویش کشیده بودند برمیدارید و برزنت را هم تا میکنید و داخل صندوق عقب میگذارید و اگر ان دزد خطاکار هم در محل بود کمی او را نصیحت و احیانا تلکه میکنید و عازم خانه میشوید...!

6- شما صاحب یک شرکت آژانس اتوموبیل یا شرکت تعاونی مسافربری و یا باربری هستید و دلتان میخواهد آمار راننده هایتان و احیانا ماشین هایتان را داشته باشید و از راننده های دو دره باز و از زیر کار در رو خود  رودست نخورید...با این دستگاه میتوانید در هر لحظه ماشین هایتان را هرکجای ایران که باشند در کمتر از سی ثانیه و فقط به وسیله یک گوشی موبایل (و یا اگر موبایل هم ندارید با یک خط تلفن و یک دستگاه کامپیوتر) ردیابی کنید.

7- شما به تازگی رستورانی زده اید و برای تبلیغ به کارت پخش کنی پولی داده ای که برود و برای شما برگه های تبلیغاتی را در خانه ها بیاندازد...تنها راه برای اینکه مطمئن شوید کارت پخش کن مثل اسب  کوچه ها و خیابان ها را بالا و پایین میکند و برگه ها را داخل جوی آب نمی ریزد این است که  همراه برگه ها این دستگاه معجزه گر را هم بگذارید داخل جیبش و طرز کارش را هم برایش مفصلا  توضیح دهید.

به جان خودم این دستگاه خیلی به درد همه میخورد...اینها فقط چند تا مثال بود...شما حتی اگر رفتگر شهرداری هم باشید باز برای این دستگاه کارکردهایی میتوانید بیابید...البته این شوهریاب ماهواره ای (با اینکه شوهریابی فقط یکی از قابلیت های این دستگاه است نمیدانم چرا دستگاه به این اسم بیشتر شناخته می شود!)  چیزی نیست که نیاز به بازاریابی داشته باشد و شرکتی هم که اینها را وارد میکند یکجورهایی زیاد دنبال بازاریابی و فروش این محصول نیست چون اولا به اندازه کافی مشتری دارد و در ثانی تعدادش  محدود است و وارداتش هم بر خلاف سایر مدل های جی پی اس سخت است و دست و پا گیر...اما نکته اینجاست که این شرکت یکجورهایی خانوادگی ست... یک روز یکی از بستگان به من زنگ زد که تو که اینقدر از بی پولی مینالی بیا و بشو مسئول آموزش و فروش شرکت  و ما فلان قدر هم بهت میدهیم...و چون من نمیخواستم این کار فعلی ام را از دست بدهم گفتم به این شرط که فعلا فقط برایتان بازاریابی کنم و بتوانم به کار خودم هم برسم...بعد از یکسری مذاکرات توافقاتی حاصل شد و این شد که من شدم مسئول بازاریابی و خدمات پس از فروش شرکت به صورت نیمه وقت...و وقتی مدیر شرکت تک تک محصولات و کارکردهایشان را برایم توضیح داد چشم من این آخری را گرفت و گفتم حیف است این وسیله ی جذاب و همه کاره را در وبلاگم معرفی نکنم...من میدانم الان خیلیها می آیند و شروع میکنند به تبلیغات منفی که این کارها جاسوس بازی ست و خوبیت ندارد و زشت است و در زندگی باید آدمها به هم اعتماد داشته باشند و غیره و ذالک...اینها آدمهایی هستند که دوست دارند زیرآبی بروند و ادای آدم حسابی ها را هم در بیاورند و حالا که تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده که دیگر کسی نمیتواند  دو دره بازی در بیاورد سعی میکنند از گسترش این تکنولوژی به هر نحوی جلوگیری کنند...خلاصه اگر میخواهید این محصول را داشته باشید و در ضمن دوست دارید شراگیم زند با آن همه کمالات و دبدبه کبکبه اش در کمال خضوع و فروتنی  خدمتتان برسد و برایتان این سیستم را نصب و راه اندازی کند و یا آموزش دهد و خدمات پس از فروش ارائه  نماید  قبل از اینکه دیر بشود با هر وسیله ای که در دسترستان است (کامنت – ایمیل – آفلاین – تلفن) به من خبر بدهید...!

پ.ن: با اینکه قرار است وبگردی آدینه تعطیل باشد اما بد نیست  به جای آن یک کاریکاتور بسیار گویا و زیبا از نیک اهنگ کوثر را به مناسبت نزدیک شدن به ایام انتخابات مجلس با هم ببینیم...واقعا زده است وسط خال...! من میگویم نباید در این انتخابات چه اصلاح طلبان تایید صلاحیت بشوند و چه همچنان رد صلاحیت شده باقی بمانند شرکت کرد...من رفتار منفعلانه را نیز توصیه نمیکنم...باعث افتخار من است که راهکاری عملی برای خروج از وضعیت انفعال در نوشته های مرتبط با طرح اعتراض ارائه داده ام و  پپیشنویسی نیز برای منشور آزادیخواهی نوشته ام...اگر این حکومت هزار سال دیگر نیز به همین منوال حکومت کند باز هم این طرح اعتراض باعث سربلندی من خواهد بود...حداقلش این است که سعی م را کرده ام و عاقلانه ترین و درست ترین گزینه موجود را در حد توانم ارائه داده ام ...هنوز معتقدم بهترین گزینه در شرایط موجود این است که این طرح مورد تدقیق و بررسی کامل قرار بگیرد و برای اجرایی شدن روی آن تمرکز و تبلیغ شود....قرار نبود از این حرفها بزنم...کاریکاتور نیک آهنگ کوثر را با عنوان انتخابات ببینید:


 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:47  توسط شراگیم زند  | 
  بالا