|
شراگیم
|
||
|
که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام |
پ.ن: امروز درست یک سال از اولین قرار ملاقاتم با خانوم شین میگذرد...درست پارسال همین موقع بود که او را دیدم...یعنی امروز به نوعی سالگرد آشنایی مان است...البته من که این چیزها یادم نمی ماند...خودش به من گفت که امروز چنین روزی ست و با حافظه فوق العاده ای که دارد بعید میدانم اشتباه کرده باشد...خانوم شین هم از ان دخترهایی ست که حسابی ماندگار شد در زندگی من...اگر اشتباه نکنم سومین دوست دخترم است که مرز یکسال را رد میکند...اولی را وقتی داشتم که هنوز وبلاگ نداشتم...و دومی هم حلی بود که اگر خواننده قدیمی اینجا باشید حتما میشناسیدش...در مورد خانوم شین نوشتن سخت است...شخصیتش شبیه "کورین" در جنگل واژگون جی.دی.سلینجر است...نمیدانم...توصیف کردنش سخت است...از ان تیپ آدمهاییست که اگر در یک مهمانی کسی از او در مورد مساله خاصی نظری بخواهد که اطلاعاتش در ان مورد کم است عارش نمی آید بگوید من در این زمینه مطالعه کافی نداشته ام...و اگر هم چیزی بداند تا از او نپرسند برای خودنمایی در بحثها پیش قدم نمیشود... فیلم بازی نمیکند...خود خودش است...برخلاف خیلی ها نمیخواهد خود را بیشتر از ان چیزی که هست نشان بدهد و اهل ادعا کردن هم نیست...من را بیشتر از هرکس دیگری دوست دارد و این مساله گاهی من را به شدت غمگین و نگران میکند...نگران سرانجامی که رابطه مان ممکن است داشته باشد...بعضی وقتها حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده و رابطه مان به سمت و سویی پیش می رود که دیگر نمیتوانم جلویش را بگیرم...همین الان حتی تصور اینکه در ایران باشم و بخواهم رابطه ی دیگری را شروع کنم هم برایم ممکن نیست...بارها موقعیتهایی داشته ام که از هر لحاظ هیجان انگیز تر و آینده دار تر و عقلانی تر از رابطه ام با خانوم شین به نظر میرسیده اما مگر میشود اینجا باشم و خانوم شین هم بغل گوشم باشد و انوقت من با دختر دیگری رابطه ای داشته باشم...؟ اصلا تصورش هم برایم غیر ممکن است...برای همین میگویم حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده...با اینکه هیچوقت قول و قراری بین ما نبوده و همیشه به او گفته ام که رابطه ما یک روز محکوم به تمام شدن است اما خیلی وقتها خودم هم به حرفم ایمان ندارم...دیگر نمیتوانم برای خودم و برای زندگی ام تصمیم بگیرم...انگار در جایی که نمیدانم کجاست و در زمانی که نمیدانم کی بوده عهدی را بسته ام که نمیشود آن را زیر پا گذاشت...کندن از خانوم شین برای من سخت نیست...هیچوقت آدم احساساتی و وابسته ای نسبت به روابطم نبوده ام...سخت نیست اما غیر ممکن است...به خاطر همه خوبیهایش و خلوصش و صداقتش و عشقش نمیتوانم به او پشت کنم...چطور بگویم...یکسال است با او هستم و فقط با او هستم...بارها شده همه ی وجودم غرق تمنای بوسیدن و در آغوش کشیدن و بودن با کس دیگری بوده... اما با اینکه امکانش را هم داشته ام نتوانسته ام...همیشه موقع عمل کم آورده ام...بعضی وقتها دلم میخواسته ولنگار باشم...دلم میخواسته آزاد و بی قید باشم...دلم میخواسته زندگی ام فقط و فقط متعلق به خودم باشد...دلم میخواسته روابطی را تجربه کنم که قلبم را از جا بکند...روابطی که لحظات هیجان انگیز و دورنمای امیدوار کننده ای داشته باشد...خیلی وقتها شده که قلبم با دیدن دختری لرزیده است...اما مثل یک مرد متاهل دست و پا بسته به خودم اجازه ی نزدیک شدن به او را نداده ام...و یا انقدر با تردید و دو دلی رفتار کرده ام که جایی برای رابطه نزدیکتر نگذاشته ام...خانوم شین همه ی هیجان و التهاب عشق های غیر منتظره ای را که میتوانستند سر راه من سبز شوند و دریای آرام زندگی ام را طوفانی کنند از من گرفته و به جای آن یک دنیا آرامش و سکون و سکوت و زلالی و زیبایی به زندگی من ارزانی کرده است...نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم...!
چند وقت پیش یک سری نامه نگاریهایی داشتم با خانوم نویسنده ای که خارج از ایران زندگی میکرد...دختری بود همسن و سال خودم که بسیار هم خوب و شسته رفته مینوشت...اوایل نامه نگاریمان به صورت سربسته اشاره ای به زندگی خودش کرده بود که ظاهرا با یک آقای دکتری به صورت موقت همخانه است و یک جا زندگی میکنند...در نامه های بعدی هرچقدر من سعی کردم زیر زبانش را بکشم تا بفهمم رابطه این دو چه مدلیست و در چه حدیست هر بار خیلی زیرکانه از جواب دادن طفره میرفت و از دلتنگی ها و دوری ها و دغدغه هایش به صورت خیلی کلی و انشا وار مینوشت...من ولی تشنه ی شنیدن جزئیات بودم...!تنها چیزی که از این آقای دکتر به من گفته بود اسمش بود و اینکه با او به صورت موقتی همخانه است... یک چند هفته ای ما را حسابی گذاشته بود سر کار و من هم نمیخواستم انقدر خودم را سبک کنم که مستقیما سوالی در باره ی زندگی خصوصی اش بپرسم و خب سوالهای دو پهلو را هم یا بی جواب میگذاشت و یا به ان پهلویی که مورد نظر من نبود و شنیدنش برایم چندان جذابیتی نداشت میپرداخت...یک روز که حسابی بی حوصله شده بودم و آن رگ فضولی ایرانی ام به شدت قلمبه شده بود تصمیم گرفتم که موش و گربه بازی با این خانوم را کنار بگذارم و مشخصاً سوالهایم را بپرسم...یک فیلسوف چینی میگوید وقتی نمیتوانی سوالی را جدی مطرح کنی ان را به شوخی مطرح کن...برایش یک نامه نوشتم و بعد از تعارفات معمول نوشتم که از آنجایی که تو هر بار از دادن توضیح کافی و مبسوط در مورد خودت و آقای فلان و رابطه ات با او طفره میروی و از انجایی که من دلم میخواهد بدانم بالاخره شما دو تا زیر آن سقف چه غلطی میکنید برایت یک فرم پرسشنامه میفرستم که باید به طور کامل پرش کنی...!
و پرسشنامه زیر را برایش فرستادم:
نام:------------- (این رو میدونم ولی باز بنویس...ضرر نداره!)
نام خانوادگی:---------------
نام پدر:--------------- (این یکی زیاد به من ربطی نداره)
نام مادر:-------------- (این یکی اصلا به من ربطی نداره)
تاریخ تولد: --- --- ---
محل تولد: ---------------
شماره شناسنامه: ---------------
صادره از: --------------
شماره تلفن همراه: --------------------
شماره تلفن همراه برای مواقع ضروری: -------------------
(ترجیحا متعلق به یکی از دختران خوشگل فامیل باشد)
شماره منزل: -------------------
شماره منزل برای مواقع ضروری: ---------------------
(ترجیحا متعلق به همان دختری که شماره موبایلش را داده بودی باشد)
شماره ی پا: -----
دور کمر: -----
دور باسن: -----
با عرض شرمندگی دور سینه: -----
(سایز سوتین رو هم بفرمایید کفایت میکند!)
ارتفاع از سطح دریا: -----
( البته بدون کفش پاشنه بلند)
اسم اون پسر گردن کلفته در دوران مدرسه: -----------------
(همون که بابات رفته بود زده بود تو گوشش)
**اینجا لازم به توضیح است که این دوستم در یکی از نامه هایش ضمن بیان یک خاطره نوستالژیک از دوران مدرسه به پسر هیکل دار بسیار خوشتیپی اشاره کرده بود که به سرنوشت تلخی دچار شد!
اسم هر پسر گردن کلفت دیگری که احیانا سر و سری باهاش داشته ای: ---------------
خب...از اینجا به بعدش دیگه راحته... چون سوالها چند جوابیه:
سوالها مربوط میشه به اون یارو دکتره: (جلوی هرکدوم که درسته تیک میزنی!)
سابقه ی کیفری:
الف) دارد □
ب) ندارد □
ج) به تو چه ربطی دارد □
آیا زبانم لال رابطه ی سکسی داشته اید؟
الف) داشته ایم □
ب) نداشته ایم □
ج)خیلی بی شعوری □
د) خفه شو □
آیا از رابطه ی سکسی خود لذت هم میبرده اید...؟
الف) ای ی ی...بد نبود □
ب) جای شما خالی □
ج) آدم باش □
د) بهت گفتم خفه شو □
(در مورد دو سوال اخیر یک راهنمایی کوچولو بهت میکنم که گزینه ی ج و دال در هر دو سوال گزینه غلط است!)
برای جلوگیری از بارداری ناخواسته از چه وسیله ای استفاده میکنید؟
الف) کاندوم □
ب) آی یو دی □
ج) قرص ضد بارداری □
د) توکل به ائمه اطهار □
ه) خودش زود میکشه بیرون! □
و) ای بابا...تو نیگا به خودت نکن...... □
ز) اجاقم کوره! □
در صورت بچه دار شدن اسم پسرتان را چه خواهید گذاشت:
الف) حسین □
ب) قلی □
ج) جعفر □
د) حسینقلی □
ه) حسینقلی جعفر □
و) جعفر حسینقلی□
ز) جعفر قلی حسین □
ح) سایر موارد مشابه از همین ریشه □
اگر دختر بود چه:
الف) ام حسینقلی جعفر □
ب) بنت حسینقلی جعفر □
ج) اخت حسینقلی جعفر □
د) حسینقلی جعفر! □
ه) ما دختر نمیخوایم.... □
و) زنده به گورش میکنیم □
هنگام آشنایی از چه چیز این مردک بیشتر خوشتان امده بود:
الف) گردنِ کلفت □
ب) ابروی پیوسته □
ج)سینه ی کفتری □
د) پشت بازو □
ه) جلو بازو □
و) زیر بغل □
ز) موهای ناحیه سینه □
ح) موی زهار! □
ط) سایر موارد....! □
این مردک از چه چیز شما بیشتر خوشش آمده بود:
الف) گیسوی مجعد □
ب) چشم خمار □
ج) لب غنچه □
د)خال لب □
ه) دماغ سر بالا □
و) شاسی بلند □
ز) دو گنبدان و ممسنی □
ح) سایر موارد.....! □
معمولا در خانه برای خطاب کردن شما از چه کلماتی استفاده میکند؟
الف) عزیزم □
ب) مای دارلینگ □
ج ) جیگر □
د) هی یو □
ه) زنجان □
و) آهای زن □
ز) آهای زنیکه □
ح) سلیطه خانوم □
ط) ج*** خانوم! □
شما معمولا برای خطاب قرار دادن او از چه واژه هایی استفاده میکنید؟
الف) عسلکم □
ب) مای سویت هارت □
ج) کون گشاد □
د) جعفرقلی □
ه) آهای جعفر قلی □
و) جعفر قلی هووووووی □
د) جعفر قلی مگه کری؟ □
هنگامی که ناشزه گری میکنید بر طبق تعالیم اسلامی برای تنبیه بدنی شما از چه وسیله ای استفاده میکند؟
الف) لیفه ی درخت خرما□
ب) شاخه ی درخت خرما □
ج) تنه ی درخت خرما □
د) هسته ی خرما ! □
ه) نانچیکو □
و) اسید سولفوریک 98 درصد □
اگر هنگام ورود به خانه آقای دکتر را با یک دختر فیلیپینی در رختخواب ببینید اولین جمله ای که از دهانتان خارج میشود چیست؟
الف) اوه...مای گاد! □
ب) اوه...مای جیزز □
ج) یا ابولفضل...! □
د) یا قمر بنی هاشم...! □
ه) یا الله... □
دومین جمله ای که از دهانتان خارج میشود چیست؟
الف) سگ کثیف! □
ب) سگ ولگرد! □
ج) وغ وغ صاحاب □
د) بوف کور □
ه) سه قطره خون □
اگر این آقای دکتر شما را در چنین وضعی ببیند چه میکند؟
الف) کمی تعجب میکند... □
ب) آقای دکتر عاشق سکس گروهیست □
ج) ترتیب دختر فیلیپینیه را میدهد و از من تشکر میکند □
د) ترتیب من را میدهد و از دختر فیلیپینیه تشکر میکند □
ه) ترتیب هردویمان را میدهد و از کسی هم تشکر نمیکند □
و) میرود برای دوستانش تعریف میکند که همخانه اش لزبین است □
منظورم این نبود...! اگر شما را با یک مرد مثلا نیجریه ای الاصل توی تخت ببیند اولین جمله ای که از دهانش خارج میشود چیست؟
الف) جمله ای خارج نمیشود □
ب) اصوات نامشخص □
ج) یا...ابو...ال...ف...ف....ض...ل...ل □
د) منو نخور...منو نخور........ □
خب بعد چه میکند؟
الف) همانجا جلوی در از حال میرود □
ب) دمش را میگذارد روی کولش و فرار میکند □
ج) التماس میکند که ان مرد نیجریه ای کاری به کارش نداشته باشد □
د) میرود با همان دختر فیلیپینیه همخانه میشود □
یعنی میخواهید بگویید آقای دکتر غیرت میرت ندارد؟
الف) بله □
ممنونم از اینکه وقت گذاشتی و این فرم را پر کردی
الف) خواهش میکنم □ ب) تمنا میکنم □ ج) استدعا میکنم □ د) وظیفه بود! □
چه بخواهید و چه نخواهید قسمت عمده ای از نوشته های من مربوط به نامه نگاریهایم است...اینکه هر از گاهی قسمتی از نامه هایم را در وبلاگم میگذارم برای این است که حس میکنم مطالبی ست که مخاطب خاص ندارد و ارزش مطرح شدن در وبلاگ را دارد...و البته بعضی وقتها هم یک تیر و دو نشان است...علی ایحال متن زیر هم قسمتی ست از نامه ای که امروز بعد از ظهر برای دوستی نوشتم :
...امروز داشتم این ویژه نامه شهروند را در باره ی گلستان میخواندم...ابراهیم گلستان...اصلا شهروند رو میخوانی؟ هفته نامه خوبیست...واقعا خوب...از دستش نده...در این شماره یک مصاحبه ی تقریبا چهل صفحه ای داشت با ابراهیم گلستان...پنج ساعت خواندنش زمان برد...مصاحبه کننده جوانکی بود هم سن و سال خودم...مهدی یزدانی خرم...به خودم گفتم شری...حسابی از غافله عقب افتاده ای...همسن و سالهایت امروز همه اسم و رسمی برای خود به هم زده اند...بالاخره وزنه ای شده اند برای خود...دیگر فرصتی نداری...بجنب...! نه...بذار با خودم صادق باشم...ترس من عقب افتادن از غافله نیست...باور کن نیست...این غافله هیچ جایی نمیرود...آخرین منزل آنقدر توقف میکند تا همه به هم میرسیم...ترس من از این است که این میل "خلق کردن" توی من همینجور عقیم بماند...میفهمی؟ فکر میکنم بیست سال دیگر چه احساس بدی خواهم داشت اگر چیزی ننوشته باشم...یک چیز درست... حسابی...نه اینکه فقط چند تا ورق به این دفتر عظیم ادبیات معاصر اضافه کنم...که این روزها چوب توی سر سگ بزنی نویسنده و شاعر درجه ی دو و سه ریخته با نوشته هایی که بودن و نبودنشان زیاد فرقی به حال کسی نمیکند... من فرق یک نوشته ی خوب را با یک نوشته متوسط و یا ضعیف میفهمم...آنقدر خوانده ام که این فرق را بفهمم... میترسم که بعد از بیست سال احساسم شبیه احساس کسی باشد که بعد از چند ساعت عشقبازی با محبوبه اش درست زمانی که میخواهد به مرحله ارضا شدن برسد ساعت دیواری شروع کند دنگ و دنگ ضربه زدن که وقت رفتن است ...ببیند که فرصتی ندارد و باید همین الان بستر مشترک را بدون فوت وقت ترک کند...میفهمی چه میگویم؟...میترسم از این که نتوانم از ادبیات و از نوشتن آنطور که باید کامجویی کنم...نتوانم با نوشتن یک متن درخشان یا یک داستان بی نظیر خودم رو ارضا کنم...میترسم همه ی سهم من از ادبیات همین تُک زدنهای مقطعی و همین نوازشها و لذت های بی سرانجام و سطحی باشد...همین نوشتن های هول هولکی و دستپاچه ی وبلاگی...یا همین نامه نگاریهای بی فایده ی بی سر و ته ...!
بی قرارم...توی دلم انگار رخت میشورند...من همین الان باید زبانم انقدر قوی باشد که کتابهای مورد علاقه ا م را از روی مرجع اصلیش بخوانم...من باید الان حداقل دو تا زبان بلد باشم...گلستان وقتی 12-13 ساله بود از زبان فرانسه ترجمه میکرد...من همین الان اگر فقط معیارم دانستن زبان باشد 15 سال از گلستان عقبم...شاید هم بیشتر...تازه این به شرطی ست که سرعتم از این به بعد برابر با گلستانی باشد که مجله منتشر میکرد و فیلم میساخت و با سهراب و فروغ و دهها تن دیگر از بهترین هنرمندها و نویسنده های این مملکت هم پیاله بود..(تازه این ان گلستانی بود که هیچوقت نه در زمنیه ی ترجمه و نه در زمینه ی ادبیات یک شخصیت طراز اول به معنی واقعی کلمه نبود...گرچه چهره ای ماندگار و تاثیر گذار و بسیار پیشرو بود...!)
من و امثال من دلمان را خوش کرده ایم...یکوقتهایی که در وبلاگ و یا کامنتهای سهیل میخوانم که مثلا اشاره ای به من کرده است (و یا حتی به خودش) که فلانی روشنفکر است و کتاب میخواند و مانند اینها خنده ام میگیرد...ما واقعا در دنیای روشنفکری کوتوله ایم...منتها کوتوله هایی هستیم که اگر توهم بزرگ بودن نداشته باشیم (که داریم) برای بزرگ شدن با کمترین هزینه و در کمترین زمان ممکن بسیار عجله داریم...آرزوی اینکه هرچه زودتر به جایگاهی که فکر میکنیم برازنده مان است برسیم...و این کار با حرافی و با اینکه بگوییم چه میخوانیم و چقدر میخوانیم به دست نمی آید...باید کار کرد...باید اثبات کرد...هروقت جرئت و معلومات این را داشتم که بایستم و چهل صفحه مصاحبه با کسی مثل ابراهیم گلستان انجام دهم انوقت میتوانم بگویم که سرم به تنم می ارزد...اما ماها همه ادعا داریم بدون اینکه برای اثبات مدعای خود چیزی ارائه کنیم...یک سری کلی گویی ها که من مثلا این کتابها را خوانده ام...یا مثلا راجع به فلان مساله ی فلسفی یا اجتماعی مطالعاتی کرده ام... یا مثلا فلان موسیقی را گوش میدهم یا حتی معترضم به یک سری حماقتها و که در سطح جامعه ساری و جاری ست و با این ژستها و اطوارها شده ایم روشنفکر...بدون اینکه سنگ محکی برای سنجش ادعاهای خود دست کسی بدهیم...خنده دار نیست...؟ باور کن ساده تر از این نمیشود به چنین لقبی مفتخر شد...!
روشنفکر در مقایسه با چه؟ در مقایسه با که؟ در مقایسه با بغال سر کوچه مان؟ با این حساب همان بغال سر کوچه مان هم روشنفکر است در مقایسه با آن جوانی که هر سال در مراسم محرم قمه میزند...! و همان جوان قمه زن هم خدا میداند که در مقایسه با چه کسی روشنفکر محسوب میشود...واقعا واژه ی روشنفکری اینقدر نسبی ست؟ من که فکر نمیکنم...!
جکایت وبلاگ نویسی من هم یک چیزی در مایه های جهنم ایرانی ست...دیگر همه تان حتما حکایت جهنم ایرانی را شنیده اید که آنجا یک روز قیر هست و قیف نیست و روز دیگر قیف هست و قیر نیست و و روز بعد که هر دو هست متصدی شکنجه تشریف نمی آورد و خلاصه کلی خوش به حال اهالی دوزخ میشود...
من هم یک روز حوصله دارم بنویسم ولی وقت ندارم...روز بعد وقت دارم اما حوصله ندارم و روز دیگر که هر دوی اینها محیاست این لپ تاپ مردنی بازی در می آورد...!من نمیدانم چه مرگم بود که رفتم این لپ تاپ را خریدم...یکی دو سال پیش برای انجام کاری رفته بودم دفتر شرکت گردون...دست بر قضا ان روز یک جوانی هم آمده بود هم سن و سال من با یک عالمه ریش و یک عدد لپ تاپ و یک گوشی موبایل خیلی خفن و یک دوربین حرفه ای نیکون با لنز و تشکیلات و البته سویچ یک پژوی دویست و شش هم از کمرش آویزان بود...خلاصه یک انسان کامل بود...!(الان که دارم فکر میکنم میبینم مشخصات طرف چقدر شبیه مشخصات روزبه خودمان بوده است!)... همانجا به خودم گفتم ...یعنی میشود یک روز من هم همه ی اینها را داشته باشم؟ از آن روز همیشه ته ته ذهنم این بوده است که یک انسان کامل باید حداقل یک لپ تاپ خوب...یک دوربین عکاسی خوب...کمی ریش...یک گوشی موبایل و خط آبرومند (کد 2)...و حتی المقدور یک ماشین (هر ماشینی به غیر از پراید) داشته باشد...چند ماه پیش وقتی یکی از همکارها پیشنهاد داد که کامپیوتر قدیمی ام را بخرد تصمیم گرفتم اولین قدم را به سوی آن ابر انسانی که ان روز در دفتر گردون دیده بودم بردارم...پول فروش سیستم قدیمی ام را گذاشتم کنار پس اندازی که داشتم و این لکنته را خریدم...البته زیاد هم ناراضی نیستم...اما کامپیوتر خانگی چیز دیگریست...آدم روی این دست و دلش به نوشتن نمیرود...مثل این است که بخواهی با بشقاب ملامین پینگ پنگ بازی کنی...یا مثلا با خاک انداز...!
دیروز مهیار اینجا بود...همان ماهی سیاه کوچولو...پسر خوبی ست...ازش خوشم میاید...هم خوشتیپ است و هم خوب مینویسد...داستان کوتاه و شعر و از این قبیل مزخرفات... تا چند وقت پیش که میدانم دبیر بخش ادبی روزنامه اعتماد بود...واقعا پسر خوبی ست...فقط اشکالش این است که یک مقدار قرمساق است... میخواهد از ادبیات پول در بیاورد...! از ادبیات...از نوشتن....خب این کار اگر اسمش قرمساقی نیست پس چیست؟ همیشه هم مینالد که پول ندادند و کم دادند...هرچه به او میگویم به جای پرسه زدن در این روزنامه ها و پااندازی در عرصه ی ادبیات برود دنبال یک کار شرافتمندانه و از ادبیات فقط لذت ببرد به خرجش نمیرود...یک اشکال دیگر هم دارد که کمی اسنوب است...البته کار کردن در محیط های ژورنالیستی مقداری اسنوب بودن را میطلبد...ولی به هر حال چیز خوبی نیست که آدم قسمت اعظم حرفها و خاطراتش مربوط به چایی خوردن با محمود (محمود دولت آبادی) و شوخی کردن با سیمین (سیمین بهبهانی) و کشتی گرفتن با نجف (نجف دریابندری) باشد...
دیشب حرف این بود که هر چند وقت یکبار جمع شویم جایی و جلسه ی کتابخوانی ای بگذاریم...به هر حال بهانه ایست برای اینکه هدفمند تر کتاب بخوانیم و بهانه ایست برای اینکه بیشتر همدیگر را ببینیم...پیشنهاد کردم اگر قرار به برگزاری چنین جلساتی شد با شاهکار پروست شروع کنیم..."در جستجوی زمان از دست رفته"...حداقل سه چهار سالی سرمان را گرم میکند...کتابی ست که واقعا میشود در مورد هر صفحه اش ساعتها حرف زد...بعد از شام گفت که قرار است برود خانه "منیرو" و نمیدانم فلان چیز را برایش پیدا کند و از من خواست که من هم با او بروم...با اینکه باید یک ساعت دیگر میرفتم سر کار اما با او رفتم...دلم برای ان خانه تنگ شده بود...اولین باری که با منیرو حرف زدم و به خانه اش رفتم یک روز صبح بود...زنگ زد و با همان لهجه ناز بوشهری اش و با همان صدای مردانه اش گفت که چقدر میخوابی...بلند شو بیا اینجا صبحانه بخور...! و من رفتم...فکر کنم قبلا تعریف کرده بودم...یادم نیست...حالا شاید فکر کنید این حرفها هم به نحوی ریشه در اسنوبیسم دارد...یعنی شراگیم میخواهد بگوید آنقدر با منیرو روانیپور ندار بوده است که صبحانه اش را در خانه او میخورده...ولی واقعا اینطور نیست...منیرو دوزار روی من به عنوان نویسنده و یا کسی که خرده استعدادی در ادبیات دارد حساب نمیکرد...فقط گاه گداری وبلاگ من را میخواند...اما وبلاگ چه ربطی به ادبیات دارد؟ خودم هم نمیدانم...در یک داستان تو نمیتوانی ابتدای داستان قرمه سبزی ات را بگذاری سر گاز و در ادامه داستان فراموشش کنی...قرمه سبزی حق ندارد وارد داستان تو شود مگر اینکه به نحوی برای پیشبرد داستانت بخواهی از ان استفاده کنی...والا زائد است و باید حذف شود...اما در وبلاگ دیدید که در همین نوشته ی قبل چه راحت آمد و در صدر نوشته ام نشست و بعد هم برای خودش فراموش شد تا جا بیفتد و حتی ته بگیرد و هیچ کس هم صدایش در نیامد که ان قرمه سبزی اول نوشته ات وصله ناجور بود...خب وبلاگ همین است...پر است از همین تکه ها و وصله هایی که بدون هیچ ارتباط منظقی پشت سر هم ردیف میشوند...تکه هایی که هیچ فکر هوشمندانه ای پشتشان نیست...سوگلی های مونیرو بچه های گروه کولی هایش بودند...کسانی که تکنیک های داستان نویسی را بلد بودند...کسانی که داستان نویس حرفه ای بودند یا قرار بود در آینده داستان نویس حرفه ای شوند...همان قرمساق های ادبی که داستان کوتاه و شعر و رمان میفروشند...شاید بی انصافی میکنم...هرکسی از ادبیات نان بخورد لزوما قرمساق نیست...این خود ادبیات است که ذاتا هرجایی ست...وقتی داستانی مینویسی حتما باید داستانت را در اختیار دیگران بگذاری تا یک قدم ادبیات به جلو بردارد...که این عجوزه عروس هزار داماد است...
اینها حرفهای یک آدم سرخورده از همه چیز است...!یکی از سرخوردگی هایش این است که چرا منیرو تشویقش نکرد که بیشتر و جدی تر بنویسد...چرا دلگرمش نکرد...چرا پشتش را نگرفت...چرا به ده نفر معرفی اش نکرد...منیرو که نثر من را خوانده بود...منیرو که طنز من را خوانده بود...منیرو که به قول خودش بعد از خواندن این نوشته نصفه شب آنقدر خندیده بود که از روی صندلی اش افتاده بود روی زمین...منیرو که یکبار برای تعریف ادبیات گفته بود ادبیات یعنی همین چیزهایی که تو در وبلاگت مینویسی...پس چرا به من به اندازه ی ان دیگران توجه نکرد...؟ چون شاگردش نبودم؟ یک فرضیه اسکیزوفرنیک این است که نویسنده های بزرگ هیچوقت شاگردانی تربیت نمیکنند که ممکن است در اینده از خودشان بزرگتر شوند...مدینه ی فاضله ی هر نویسنده ی صاحب نامی جامعه ای ست با چندین میلیون نویسنده...اما همگی متوسط و ضعیف...که نویسنده های بزرگ بر پشت و بالای انها بروند و بهتر و بیشتر دیده شوند...و برای همین دنبال استعداد های متوسط میگردند تا به جامعه آرمانی خود نزدیک شوند...اوه...من امشب چقدر بد شده ام...چقدر مزخرف میگویم...منیرو اینها را بخواند در مورد من چه فکر میکند...؟ به هر حال جای گله گی نیست چون من هم اصلا منیروی نویسنده را نمیشناختم و هنوز هم نمیشناسم...من تا همین امروز فقط یک کتابش را خوانده ام...همیشه فکر کرده ام وقتی هنوز همه ی آثار همینگوی و چخوف و داستایوفسکی را نخوانده ام...وقتی هنوز فرصت نکرده ام و یا تنبلی کرده ام و همه ی آثار صادق هدایت را نخوانده ام چرا باید بروم سراغ خواندن کتاب" کنیزو"ی منیرو روانیپور؟
منیروی من آن زن خونگرم و بوشهری و آگاه ساکن طبقه ی یازده بلوک یک است که آدم از بودن با او و همصحبتی اش سیر نمیشود...والا من را چه به نشست و برخواست با نویسنده های بزرگ این مملکت...؟
علی ایحال از موضوع دور نیفتیم...منیرو بعد از این سفر اخیرش به امریکا خانه اش را در اختیار یکی از بستگانش قرار داده بود...قرار بود من و مهیار برویم بالا و ان چیزی که مونیرو خواسته بود را پیدا کنیم و بعد هم زود برگردیم که من به سرویس محل کارم برسم...همه چیز طبق برنامه پیش میرفت که داخل آسانسور گیر افتادیم...من بودم و مهیار و یک آدم چاق با کلی نان سنگک و یک آدم کچل با کیف سامسونت و یک جوان یک لا قبای دیگر...بدترین چیز این است که آدم داخل اسانسوری با عده ای سیبیل کلفت گیر بیفتد...یعنی در آن شرایط بحرانی حضور یک زن و یا دختر میتواند روحیه بخش باشد...وقتی دختری نباشد اصلا آدم حس بذله گویی ندارد...اما نمیدانم چه شد که ان شب من و مهیار بند کرده بودیم به ان آدم چاق نان به دست که وظیفه ی انسانی تو حکم میکند در این شرایط سخت نان هایت را با بقیه قسمت کنی که بیشتر اینجا دوام بیاوریم...طرف باورش شده بود و میگفت الان درست میشود و چند لحظه صبر کنید و محکم نان هایش را نگه داشته بود و ما هم هی به ساعتهایمان نگاه میکردیم که تا ده دقیقه دیگر اگر درست نشد دیگر باید نان هایت را قسمت کنی و دیگر طاقتمان تمام شده است و گرسنه ایم و به ندای انسانی درونت گوش بده و...
...تا اینکه بالاخره درست شد...
داخل خانه خانوم روانیپور کارمان زیاد طول نکشید...چیزی را که میخواستیم پیدا نکردیم...دو پسر آنجا بودند یکی قد بلند که مهیار را میشناخت و دیگری کمی چاق...و البته دو دختر... دور میزی نشسته بودند به عرق خوری و پاسور بازی...توی دلم گفتم منیرو جان کجایی که ببینی خانه ات شده است مکان...!
به ما هم تعارف زدند...اما از انجا که ما برای کاری آمده بودیم و وقت هم نداشتیم صاف رفتیم طبقه بالا و شروع کردیم به زیر و رو کردن کتابخانه ی مونیرو..آن پسر لاغر و بلند با یک سینی و دو لیوان پر از شراب قرمز خانگی بالا امد...وقتی با احتیاط شروع کردم به مزه کردنش تازه فهمیدم آب آلبالوست...خدا را شکر...هیچوقت از مزه ی الکل خوشم نیامده...اما آن پسر که دید من با چه احتیاطی لیوان را به لب برده ام فهمید که انتظار چیز دیگری را داشته ام و صاف رفت از پایین یک بطر عرق آورد و ریخت توی لیوانهایمان و شربت خوشمزه ام زهر مار شد...چاره ای نبود... زشت است که آدمی به گندگی من نتواند یک ته استکان عرق قاطی آب آلبالویش بالا برود...لاجرعه محتویات لیوان را سر کشیدم و به هوای تماشا کردن کتابها رویم را کردم سمت کتابخانه که ان پسر لرزش لب ها و پریدن گوشه ی چشمم را نبیند...از من به شما نصیحت...اگر مثل من از مزه ی الکل متنفرید و در یک مهمانی برای حفظ ظاهر هم که شده مجبور شدید پیکی بزنید لاجرعه ان را سر بکشید...بهتر از این است که با مزه مزه کردنش خودتان را عذاب دهید...اما راه حل مهیار از من ساده تر بود...دست به لیوانش نزد...وقتی پسر پایین رفت یک نگاه معنی داری به من کرد که یعنی این را چه کنم؟ من هم یک نگاه معنی داری بهش کردم که مشکل خودت است...مهیار هم پاشد و رفت محتویات لیوان را توی دستشویی طبقه بالا خالی کرد و شاد و خرم برگشت...این مهیار خیلی آدم ضایعیست...بهش میگویم احمق جان حداقل یخ هایش را میگذاشتی بماند که تابلو نشود...!
کارمان که تمام شد رفتیم پایین...باز هم تعارف و تشکیلات که بمانید و یک پیکی دور هم بزنیم و شام بخورید و قس علی هذا...من همینجور لیوان خالی و یخ هایش فاتحانه توی دستم بود و بدم نمیآمد قبل از اینکه آن را گوشه ای بگذارم همه ببینند که همه ی محتویات لیوان را خورده ام ...(برعکس مهیار که لیوانش را پشت سرش قایم کرده بود که کسی نبیند که لیوانش یخ ندارد!)...که دیدم تعارفات جدی تر شد و ناگهان در چشم به هم زدنی لیوانی را که به زحمت خالی کرده بودم دوباره پر شد...ای لعنت خدا بر دل سیاه شیطون...! مگه آزار داری؟
مهیار این بار هم قسر در رفت... بهانه آورد که چون رانندگی میکند نمیتواند بیشتر بخورد و از طرفی دیر شده و باید همین الان برویم....در همین حیص و بیص بود که یکی از دخترها که چشمهای سبزی هم داشت و از ان تیپ هایی بود که من خیلی دوست دارم (سرزبون دار و با پرستیژ) آمد جلو که:" ...مگر میشود لیوان پر شده را زمین بگذارید...!؟" و من هم گفتم:" نه...البته که نمیشود...!" و محتویات لیوان را که اینبار آب آلبالویی هم همراهش نبود بدون ذره ای تامل بالا دادم...! چشمهای همه گرد شده بود که بابا این دیگر ختم عرق خورهاست که یک نصف لیوان عرقی را که انگشتدانه ای و به ضرب و زور هزار مزه میخورند یک نفس رفت بالا...و من هم چشمانم داشت از حدقه در می آمد و نمیدانستم رویم را کدام ور بکنم که قیافه ام را که از هر طرف داشت کش می آمد کسی نبیند ..! باور کنید اگر یک روز من را ببرند اداره آگاهی و دو لیوان عرق به من بخورانند برای اینکه لیوان سوم را نخورم حاضرم به هر جنایت نکرده ای اعتراف کنم...!
خلاصه شبی بود آن شب...موقع برگشتن برای اینکه دوباره سوار آن آسانسور جهنمی نشویم یازده طبقه را از راه پله ها امدیم پایین...نشان به آن نشان که امروز مهیار میگفت که هنوز هم موقع راه رفتن ناخواسته زانوهایش را خیلی بلند میکند و همه چیز را پله میبیند...!
پ.ن: "یک نفر دارد حوصله ام را سر میبرد... فکر کنم خودم باشم!!"
|
|