تبليغاتX
شراگیم

شراگیم

که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام

زیر قرمه سبزی را کم کرده ام تا نم نم برای خودش جا بیفتد و همه ی ظرفها را هم شسته ام و کار دیگری ندارم جز اینکه بیایم چند خطی بنویسم...
تازگیها برای نوشتن کمی سخت گیر شده ام...یعنی فکر میکنم حتما باید موضوع بکر و یا جالبی برای پرداختن  داشته باشم که بیایم اینجا و روده درازی کنم...بعضی وقتها هم واقعا غصه ام میگیرد و فکر میکنم هیچ استعدادی در زمینه ی نوشتن ندارم والا یک ادم با استعداد، از هیچ و پوچ میتواند چنان مطلب خواندنی و جالبی خلق کند که جاودانه شود...چند سال پیش داستانی خواندم با عنوان" سیبیل"...الان یادم نیست مال موپاسان بود یا کس دیگری...اما اسم داستان "سیبیل" بود و تمام داستان هم حول گفتگوی دو زن در مورد سیبیل دور میزد...پنجاه صفحه لاینقطع فقط درباره ی سیبیل و انقدر هم خواندنی که نمیتوانستی کتاب را زمین بگذاری...خب استعداد این است...اگر فکر میکنید کار ساده ایست فقط یک صفحه در مورد سیبیل بنویسید...نویسنده با این کار قدرت نمایی کرده است...درست مثل قهرمانان ورزشی که در هنگام مسابقات به کارها و بازیهای نمایشی روی می آورند....یا همین چخوف خودمان...! یک داستان کوتاه دارد که در آن  هنگام تنفس یک جلسه محاکمه (اگر اشتباه نکنم) قاضی و  دست اندرکاران دادگاه به جای رسیدگی به پرونده درگیر بحثی بی انتها در مورد غذاهای مورد علاقه خود میشوند...یک بحث طولانی با جزئیاتی دیوانه وار...ولی این داستان آموزش آشپزی نیست...یکی از شاهکارهای ادبیات است...
وقتی از خودم نا امید میشوم که میبینم اینهمه موضوع برای نوشته شدن دور و برم وجود دارد و من همیشه ته ذهنم  به دنبال موضوع مهمی می گردم که ارزش پرداخته شدن داشته باشد...احساس عقیم بودن میکنم...زندگی به من بسته های بیشماری هدیه داده است...بسته های بزرگی که با زیباترین کاغذها تزئین شده بودند اما وقتی آنها را یکی یکی باز کرده ام دیدم همه خالی بوده است...شوخی بی مزه ای کرده است زندگی با من...اولین بسته پدرم بود...سرهنگ زمان شاه بود...چند ماه دیگر انقلاب عقب میافتاد تیمساری اش هم آمده بود....نه از این سرهنگ های پیزوری امروزی که سواد خواندن و نوشتن هم ندارند...دو تا لیسانس داشت و یک فوق لیسانس..افسر مهندس بود و سالها در آمریکا دوره دیده بود....دوره هایی که شاید کمترینش پرواز با هواپیمای شکاری باشد...در ساعات فراغتش مربی پاتیناژ در قصر یخ هم  بود...عکسهای جوانی اش را که ببینی فکر میکنی آرتیست سینما بوده است...از شدت خوش تیپی و خوش قیافه گی...با دختر شاه فالوده نمیخورد...! چه شانسی آورده ام که پسر چنین پدری شده ام...زندگی چه لطفی در حق من کرده است که پدرم یک آدم عامی و بی سواد و درب و داغان کوچه خیابانی نیست...
اوه...شوخی مسخره ای بود...! از وقتی یادم می آید این جعبه ی مشعشع خالی را به دوستانم نشان داده ام که ببینید...این پدر من است...و واقعا هم پدر من بود...بی انکه برایم پدری کند...بی آنکه یکبار فکر کنم که میتوانم روی کمکش...روی حمایتش...روی تجربه اش حساب کنم...یکبار میتوانم بهش تکیه کنم و با خیال آسوده جلو بروم....پدری که بعد از انقلاب انقدر فرو ریخت و فرو ریخت و فرو ریخت که امروز حتی جرئت نمیکنم به او فکر کنم....
بسته ی دوم که همزمان با بسته ی اول دریافت کردم هم مادرم بود...خوشگلترین دختر یک خانواده ی مرفه و تحصیلکرده...مادری که هروقت عکس جوانی اش را به کسی نشان میدادم فکر میکرد آن را از مجله ی مد بریده ام....مادری که تمام دوران کودکی و نوجوانی ام تا با دوستان و همکلاسیها حرف از مادر میشد دست میکردم توی جیب و  عکسش را به عنوان برگ برنده در می آوردم و سینه ام را جلو میدادم که :" این مادر من است...الان آمریکاست...!" و همه با تحسین و حسرت نگاهم میکردند که:" جدی؟ عجب مامان خوشگلی داری..!" و  وقتی به یاد مامان های گرد و قلمبه و بی ریخت  خودشان میفتادند که دور ترین جایی که رفته بودند پابوس امام رضا بوده است به من حسادت میکردند...به من..!! .به من که همیشه حسرت این را داشتم که کاش گرد و قلمبه ترین مادر دنیا را داشتم  اما به جای اینکه او را در جیبم بگذارم میتوانستم در آغوشش بگیرم...میتوانستم هر روز صبح با صدای او بیدار شوم...میتوانستم زنگهای تفریح ساندویچی را که او برایم پیچیده بود بخورم...هنوز هم هرجا صحبت از مادرم میشود همان عکسهای قدیمی و خاک گرفته را نشان میدهم که: " این  مادر من است...الان امریکاست...از فعالین جنبش فلان است....فلان روز هفته ساعت فلان از صدای امریکا فلان برنامه اش پخش میشود..." و باز خیلی ها می گویند: "خوش به حالت...!عجب مادر باحالی داری" و به مادرهای چاق و پیر و چارقد به سر خود فکر میکنند...
کادوهای بعدی زندگی هم که  جعبه های بزرگ و عناوین پر طمطراقی داشتند یکی بعد از دیگری خالی از آب درامدند...گیرم که در اینها درصدی خودم هم مقصر بودم....المپیاد فیزیک...قهرمانی تنیس روی میز...مهندسی برق...و...

و حالا مانده این بسته ی آخری که جرئت باز کردنش را هم ندارم...همین خرده استعدادی که فکر میکنم برای نوشتن دارم و روزی میتواند  زندگی ام را بهتر کند...که میتواند باعث شود احساس کنم عمرم را هدر نداده ام... اگر این هم خالی باشد چه...!؟ این وبلاگ و هرچه در ان است نتیجه مستقیم ترسها و محافظه کاریهای من است...اینجا در قبال نوشته ام مسئولیتی ندارم...این نوشته ها حتی بهترینشان همه حکم اتود زدن را دارد...یک سری طرح های خام...این نوشته ها هیچوقت مورد قضاوت و نقد جدی قرار نمیگیرد...هیچوقت زیر ذره بین نمیرود...همیشه وسوسه ی این را داشته ام که استعدادم را با نوشتن یک داستان کوتاه یا بلند به خودم اثبات کنم...اما همیشه ترسیده ام...همیشه گفته ام هنوز زود است...هنوز انقدر پر نشده ای که خودت را در قالب یک داستانی که بتوانی زیرش را امضاء کنی خالی کنی...قبل از اینکه قلم مو به دست بگیری و بروی سراغ بوم نقاشی باید حالا حالاها اتود بزنی...روی همین کاغذ پاره های وبلاگ...! باید حالا حالاها کتاب بخوانی و خودت رامسلح و آماده کنی...باید درست مثل یک قلم نی انقدر خودت را بتراشی که قابلیت درست و زیبا نوشتن را پیدا کنی...باید خودت را به درستی صیغل دهی...! به هر حال این اخرین شانس من است...هیچ بعید نیست که زندگی دست از شوخیهای تخمی اش  برنداشته باشد...هیچ بعید نیست هیچوقت نتوانم چیزی بنویسم...هیچ بعید نیست بدبخت  تر و گمنام تر از هر چغندر کاری از دنیا بروم...تف به این زندگی اگر صد سال بعد شراگیم زند فقط یک نام متروک بر روی یک سنگ قبر ارزان قیمت در یک قبرستان دور افتاده باشد...! تف...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 2:4  توسط شراگیم زند  | 

یکی از دوست دخترهای سابق بنده که احتمالا معرف حضورتان هست (ر.ک. غیرت و بی غیرتی) آمده و در نظر خواهی پست قبل بنده یک مقداری گرد و خاک نموده و تشت رسوایی ما را از آن بالای بام به پایین انداخته و انگشت اتهام را به سوی بنده ی سراپا تقصیر گرفته که تو چنینی و چنانی...من هم نشستم و شروع کردم همانجا به توضیح دادن برخی مسائل پشت پرده و اندرونی که دیدم ای داد بی داد...سخن دراز شد...این زخم کهنه را...خونابه باز شد...
گفتم حالا که اینقدر نوشته ام یک پستش کنم که هم فال بشود و هم تماشا...

توضیح انکه خواندن نوشته ی زیر به جوانان زیر 18 سال علی الخصوص به دختران دم بخت و آکبند  که هنوز چشم و گوششان باز نشده است و نیز به زنان شیر ده توصیه نمیشود...!

************************************************

کودک پاک (طلوع) - کامنت شماره 34:

ببين پسر من ميخوام يه دو كلمه باهات حرف حساب بزنم.هرچي باشه من كه تو مقطعي از زمان با تو بودم يه جورايي بيشتر ميشناسمت.
حق با توست. سر از اين گنده ترهاشم كوبيدي به طاق و حاجي حاجي مكه.
اما ميدوني تو با همه كسايي كه تو زندگيت پا ميذارن دقيقا يه برخورد داري.هر وقت كه ميخواي بكني و بري همينا رو ميگي:رابطه يك طرفه/عاشقت نيستم/ميخوام برم از ايران/تنفر از تعلق داشتن و...
يكبار يه حرفي به من زدي كه هيچ وقت يادم نميره و البته دقيقا همون چيزيه كه ميخواي.
(بيا مثه دو تا همخونه اي با هم زندگي كنيم)اين چيزيه كه تو واقعا از رابطت ميخواي.تو ميخواي كسي باشه تو زندگيت كه باهم حرف بزنين بخندين برين بيرون در كنار هم باشين بدون هيچ چشمداشتي بدون هيچ ثبت و سندي كه هروقت احساس خستگي كردي بزني و بري و بدوني كه اون طرف خفتت نميكنه كه اي كجا؟ما حق و ابو گل داشتيمو ....چيزي كه شايد نتوني هرگز ينجا و با دخترهاي ايراني بهش برسي.
حق نداري بگي اشغالا اينا چيه ميگي كه خوب كردم گفتم اصلا ببين پسر من تو هرچقدر كه با من حرف بزني من باز ميگم تو هيچ وقت هيچ گهي نخواهي شد و بيشعورتر از تو نديدم پسر من.(اي ي ي نياين بگين چه بي ادب كه اينا يه زماني ته ديالوگاي من و اين شري با هم بود)
اخرشم اينكه من هميشه دوستت داشتم و دارم و محبتاتو هيچ وقت فراموش نميكنم اما شايد يكي از علتهايي كه از اين زندگي جدا شدم و رفتم اونور به خاطر اين بود كه احساس كردم ادمي باشرايط من بعد اون شكست تلخ احتياج به يكي داره كه پاش رو زمين باشه نه اينكه معلق بين زمين و اسمون و تو بري بچسبي به دمش و به جاي اينكه بكشيش بالا دوتايي بخورين زمين و فاتحهههههههههههههههههههه

***********************************************

و اما جواب من:

غافلگیرم کردی دختر جان...:)

خواندن کامنت تو برای آنهایی که در جریان شوخی های بین ما و تکه کلامهایمان نبودند و نیستند ممکن است یک مقدار ابهام بر انگیز باشد...فوحشها و اصطلاحات اقتباسی تو از فیلم ده کیارستمی (که خیلی هایش هنوز ورد زبان من است!) همانقدر که به نظر دیگران ممکن است توهین آمیز بیاید از نظر من خوب و دوست داشتنیست و مثل علامت رمزی بین من و تو  و به نوعی گریزی هست  به آن روزهای خوب گذشته...!

میخواهم یک مقدار در مورد رابطه مان بنویسم و اینکه چرا شروع شد و چگونه ادامه یافت و چرا تمام شد...الان نوشتنش برای من راحت تر است و شاید شنیدنش هم برای تو ساده تر...:

ولی قبلش ازت گله دارم که چرا منصفانه ننوشتی...؟ طلوع تو خودت خوب میدانی که هیچوقت در  روابط من سکس جایگاه اصلی را نداشته و ندارد...یعنی هیچوقت روابطم بر اساس تمایلات جنسی ام شکل نگرفته و ادامه پیدا نکرده و یا حتی تمام نشده است...نمیخواهم بگویم اگر رابطه ای بر اساس نیازهای جنسی شکل گرفت آن رابطه غلط است...نه...حتی اگر من به قول تو آدمی باشم که فقط به دنبال این باشم که با کسی به بستر بروم و بعد هم با خیال آسوده بگذارم و بروم کارم غلط نیست به شرطی که از اول با طرف مقابل صادقانه حد و حدود رابطه مان را مشخص کرده باشم...سکس یک رابطه ی دو طرفه هست...همانقدر که من کسی را میکنم او هم من را میکند...!همانقدر که من لذت میبرم طرف مقابل هم لذت میبرد...سر هیچ کسی این وسط بی کلاه نمی ماند و هر دو به یک اندازه در لذت بردن و در عمل انجام گرفته شریک هستند...

اگر عملِ یک مردِ به قول تو "بکن در رو" بد است کار یک زن و یا یک دختر "بده بمون" و یا به عبارت صحیح ترش "بکن بمون" بد تر است...چون اولی موجود بی آزاریست...حالش را میکند و بعد بدون هیچ ادعایی دمش را میگذارد روی کولش و بی سر و صدا  میرود...اما دومی موجود خطرناک و زیاده خواهی ست...حالش را که کرد تازه اول ماجراست و تا هزار جور تو را به بند نکشد و هفت جد آبادت را جلوی چشمت نیاورد و تا سند خانه و ماشین و ویلا را به اسمش نکنی و خرج ش را ندهی و برایش طلا و عطر و لباس نخری بیخیال نمیشود...در خوشبینانه ترین حالت اگر چنین چیزهایی را هم نخواهد تا همه ی آزادیهای فردی تو را به باد ندهد و تا جفت پا نیاید وسط زندگی شخصی تو و تمام خلوت و جلوت تو را به خاطر یک سکس ناقابل از آن خود نکند راضی نمیشود...اسمش هم این است که این زن است و مظلوم و بیدفاع و آن یکی مرد است و پدرسوخته و بی رحم...خداوکیلی کدام پدر سوخته ترند...؟

از این حرفها بگذریم...چیزی که من را اذیت میکند این است که تو نوشته ای هروقت میخواهی بکنی و بروی چنین چیزهایی میگویی...جوری نوشته ای که هرکس بخواند فکر میکند شراگیم زند در زندگی اش دو رسالت بیشتر ندارد...کردن و رفتن...و همه ی این آسمان و ریسمان بافتن ها برای توجیه  همین دو عمل است...

طلوع عزیز...بگذار در مورد رابطه ی خودمان حرف بزنیم...چون حدس میزنم که احساس میکنی تو هم قربانی یکی از این کردن ها و رفتن ها شده ای...! یکبار از ابتدا تا انتهای رابطه مان را در ذهنت مرور کن...معدود دفعاتی را هم که سکس داشتیم به یاد بیاور که هر بار چه عوامل و شرایطی وجود داشت که من و تو را در آغوش هم انداخت...ایا من برای سکس داشتن با تو دندان تیز کرده و یا نقشه کشیده بودم؟ آیا من به تو اصرار کرده بودم که جان من بیا من تو را بکنم؟ واقعا دلت میخواهد آن روزها را خط به خط بنویسیم و بعد ببینیم که واقعا چه کسی چه کسی را کرد؟

طلوع جان...بگذار یک اعترافی بکنم...البته این اعتراف برای تو چیز تازه ای نیست و قبلا در موردش با تو حرف زده بودم...ولی ممکن است برای خیلی ها تازه باشد...من تا قبل از دوستی با تو فقط با دو نفر دیگر سکس داشته بودم در حالی که در همین مدت حداقل یک دوجین دوست دختر فابریک عوض کرده بودم که تقریبا نصف آنها هم به خانه من رفت و آمد داشتند...(با حلی و دوست دختری که قبل از حلی داشتم هرکدام حدود یک سال و نیم دوست بودم بدون اینکه حتی یک ماچشان کرده باشم!)...میگویم دوست دختر فابریک برای اینکه حساب دوستی های یکی دو روزه و یکی دو هفته ای را ندارم و نیز حساب بیشمار کسانی که همیشه دور و برم بودند و اگر میخواستم میتوانستم روی مخ و ملاجشان کار کنم...شده بودم خاجه ی حرمسرا...چنین چیزی در این دوره و زمانه برای یک جوان 28 ساله ی مجرد که در تهران زندگی میکند و خانه ی مجردی هم دارد اگر نگوییم چیزی در مایه های خاجگیست تقریبا معادل قدیس بودن است! 

تازه همان دو مورد خاص هم مواردی بودند که قصد من ماندن در رابطه ی با انها تا خانه ی آخر بود که خودشان نخواستند...

اولین سکس من با خانومی بود که البته هیچوقت هم به خانه ی من نیامد...همسن خودم بود و شاعر و روزنامه نگار... و  البته در دانشگاه هم تدریس میکرد...در نزدیکیهای خانه ی من به تنهایی زندگی میکرد و از خواننده های وبلاگم بود...یک بار ایمیل زد که جمعه بیا برویم کوه و کوه رفتن همان و دوست شدن همان...همان روزی که از کوه برگشتیم گفت که تنها زندگی میکند  و از من خواست بیایم بالا خانه اش را ببینم...و اینجا بود که بکارت ما برداشته شد...! تقریبا چهار ماه دوست بودیم و من هم واقعا دوستش داشتم...او هم مثل تو قبلا یک بار ازدواج کرده بود و جدا شده بود...جزو معدود کسانی بود که به صراحت و با اصرار میخواستم که با او ازدواج کنم...همه چیزش را دوست داشتم...استقلال شخصیتش را...طرز فکر کردنش را...تیپ و قیافه اش را...به او گفته بودم به خاطرش حاضرم همه ی برنامه های مهاجرتم را کنسل کنم...یعنی اصلا بحث رفتن و به قول تو در رفتن نبود...همه ی اینها را فکر کنم برایت قبلا تعریف کرده بودم...دوستیمان بعد از چند ماه سر مساله ای به صورت توافقی تمام شد....قضیه مال چهار سال پیش است....!

نفر بعدی را به دلایل امنیتی نمیتوانم زیاد در موردش بنویسم...فقط یکبار با او سکس داشتم...همین را بگویم که او را هم واقعا دوست داشتم و به خاطر اینکه سد راهم برای رفتن به آمریکا نبود و حتی به خاطر داشتن گرین کارت میتوانست کار رفتن من را هم جلو بیندازد بدم نمیامد دوستیمان جدی تر شود...صراحتا موضوع را با او مطرح کردم ولی قبول نکرد و  دلایل خاص خودش را اورد...هنوز که هنوز است گاه گداری زنگی میزند و حالی از من میپرسد...

و بعد هم که تو  آمدی...یادم نمی رود بار اولی که  دیدمت با موبایلت زنگ زدی که من اکباتانم و آدرست کجاست...؟ آدرس  را پیدا نمیکردی...درست جلوی بلوک ما سرگردان ایستاده بودی... وقتی دیدمت یک لحظه سرم گیج رفت...ان لنزهای سبز خوشگل و ان ارایش فضایی و ان شلوار برمودایی که آن روزها هنوز کسی کاری به کارش نداشت و آن مانتوی تنگ و سینه های ورقلمبیده و آن لبهای قلوه ای واقعا دلبرانه بود...نبود؟ رفتیم بالا و نشستیم...تازه از شمال امده بودی و یکراست آمده بودی سروقت من...اگر اشتباه نکنم همان شب بود که گفتی کسی جایی منتظرت نیست و  میتوانی شب پیش من بمانی...
خب پیش می آید دیگر...اگر من امام جعفر صادق هم بودم و تو هم  مریم عذرا آن شب را نمیتوانستیم بدون سکس سر کنیم...

از تو هم خوشم می آمد...از شوخ و شنگی ات...از بیخیالی طی کردنت...از جسارتت...از پدر سوخته بازی هایت...از تو دار بودنت...از ان بازیهای پیچیده ای که همیشه درگیرش بودی و من هیچوقت از آنها سر در نمی اوردم...

اما تو انتخاب خوبی نبودی برای من...به هزار و یک دلیل...علاوه بر دلایل شخصی ام (همان بهانه های همیشگی)  چیزهایی در تو بود که مانع از این میشد که  بخواهیم رابطه مان را جدی تر کنیم...آن روحیه ی ستیزه جویت با اینکه در نگاه اول جذاب بود اما خبر از یک عمر زندگی با جنگ و دعوا را میداد...آن علاقه ات به تجملات و زندگی اشرافی و پارتی و مهمانی و رفیق بازی و بزن و بکوب هم چیزی نبود که من بتوانم در دراز مدت از پسش بر بیایم و یا حتی تحملش کنم...خدا را شکر اهل کتاب و کتابخوانی هم که نبودی که دلم را به یک علاقه مندی مشترک خوش کنم...و شاید مهمتر از همه خانواده ات بود...باورت نمیشود اما یک خانواده ی خوب و محکم و صمیمی که ادم از بودن در کنارشان احساس امنیت کند برای من میتواند به تنهایی یک دلیل لازم و کافی برای ازدواج کردن باشد...اما آن داد و فریادها و فوحش و فوحش کاریهای پای تلفن و ان روابط سرد بین شما جای هیچ شکی برای من نمیگذاشت که پا گذاشتن در آن زندگی یعنی وارد شدن به میدان مین....!

طلوع خوبم...من واقعا نمیتوانستم در رابطه با تو به ازدواج فکر کنم...تو هم هیچوقت از من نخواستی که چنین فکری بکنم...شاید چون همه ی اینها را میدانستی...بهترین قسمت رابطه ی من و تو این بود که  بی سر و صدا و بدون حرف و حدیث تمام شد...شاید دور بودن ما از همدیگر و اینکه در دو شهر جدا زندگی میکردیم این جدایی را راحت تر کرد...من هیچوقت نفهمیدم دقیقا کی رابطه ام با تو تمام شد...یکبار به خودم امدم که دیدم دیگر پیدایت نیست و زنگی هم نمیزنی...آن اواخر که حتی دیگر شماره ای هم از تو نداشتم و تو هم  هیچوقت زنگی نزدی...میدانستم درگیر یک ماجرای تازه و یا شاید هم قدیمی شده ای و سرت شلوغ است...تقریبا مطمئن بودم که دوباره برگشته ای سر خانه و زندگی سابقت...نگرانت نبودم و راستش را بخواهی  ته دلم  خوشحال هم بودم...!

خیلی حرف زدم...یک چیزی را هم بگویم و بروم...پیشنهادم مبنی بر اینکه همخانه شویم یک شوخی بود...در اروپا که زندگی نمیکنیم دختر جان...ان موقع به شدت درگیر این بودم که یک نفر آدم حسابی (البته پسر) پیدا کنم بیاید و اینجا در اجاره خانه با من شریک شود...و سر همین بود که قضیه را به شوخی با تو هم مطرح کردم که چظور است تو پاشی بیایی اینجا و نصف اجاره را هم بدهی و با هم زندگی کنیم...برایم جالب است که جدی گرفته بودی...! ولی به هر حال فرقی نمیکند... منکر این نیستم که بهترین گزینه برای آدمی مثل من این است که  بتواند جایی با کسی که دوستش دارد بدون هیچ تعهد و الزامی و فارغ از هرگونه تعلقی زندگی کند...یعنی تا وقتی که از بودن  در کنار هم لذت میبرند با هم باشند و به محض اینکه حس کردند از هم خسته شده اند بتوانند بدون حاشیه و حرف و حدیث عوامل خارجی بازدارنده هرکدام به  راه خود بروند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:26  توسط شراگیم زند  | 

...احساس خرمگس گنده ای رو دارم که افتاده باشه توی تار نازک یه عنکبوت...اول زیاد جدی نمیگیره قضیه رو...هرچی باشه یه خرمگسه...! یه یا علی میگه و دو تا تکون به خودش میده که اون رشته های چسبناک و نازک رو از تنش دور کنه و به راهش ادامه بده ولی هرچی بیشتر تکون تکون میخوره رشته های بیشتری به دست و پاش میپیچه...کم کم احساس کلافه گی میکنه و حرکتهاش عصبی تر و تند تر میشه...شروع میکنه وزوز کردن و بد و بیراه گفتن...ولی بی فایده ست...هر یه رشته ای که از بدنش کنده میشه ده تا رشته ی دیگه به بدنش میچسبه...اخرین احساسی که میاد سراغش احساس ترسه...ترس از فلج شدن...ترس از خفه شدن...ترس از تعلق داشتن...و حالا من توی آخرین تکون هام دارم سعی میکنم رشته های تعلقم رو به این زندگی مزخرف و یکنواخت پاره کنم...شکارچی من یه عنکبوت دوست داشتنی و مهربونه..یه دختر خیلی با محبت با تارهایی از جنس خوبی...در موردش قبلا باهات حرف زدم...خانوم شین رو میگم...از همون روز اولی که توی کوه همینجوری یه بند حرف میزد و مثل یه جوجه اردک سر به راه، قدم به قدم پشت سرم راه میومد باید میفهمیدم که میخواد شکارم کنه...اما دست کم گرفتمش...سر از این گنده ترهاش رو هم کوبیده بودم به طاق...این که نه خیلی خوشگل بود و نه پرادو زیر پاش بود و نه خونه شون بالا شهر بود و نه حتی به اصطلاح خودمون روشنفکر بود و اهل کتاب و بحث و نقد و نظر... خلاصه که برای من نه دین بود و نه دنیا...!

...فقط زلال بود...زلال تر از هرچیزی که فکرش را بکنی...

خیلی غمگینم...همه ی عصر پای تلفن آسمان ریسمان میبافتم برایش که قانع شود به صلاح هردویمان است رابطه مان را تمام کنیم...اشکش را در آوردم...از خودم میگفتم و از اینکه چرا نمیتواند کنار من خوشبخت شود...از اینکه عاشقش نیستم...از اینکه رابطه مان یکطرفه هست...از اینکه میخواهم از ایران بروم و اگر رابطه مان جدی شود پاگیر میشوم...از اینکه احساس برادرانه نسبت به او دارم...از اینکه از تعلق داشتن و نقش شوهر و یا احیانا پدر را بازی کردن بیزارم...از اینکه نه شرایط و امکاناتش را برای ازدواج دارم و نه انگیزه اش را...

... تو نمیفهمی من امشب چه کشیدم...انگار بچه ات را بخواهی بگذاری سر راه و هر بار بچه دنبالت راه بیفتد و دامنت را بگیرد که من را تنها نگذار و تو بخواهی با دلیل و برهان قانعش کنی که این کار به نفعش است... انگار برای خلاصی از این تارهای چسبنده مجبور شوی دست و پای خودت را قطع کنی...
...شاید اگر کمی دختر سر زبان دار تری بود دلم نمیسوخت...من با این زبان سفسطه بازم شیطان را هم در بحث مغلوب میکنم و آن وقت با این زبان به جنگ این دخترک بی دفاع رفته بودم...

خانوم شین تازه دو سال است که به تهران آمده...هیچ کدام از پدر سوختگی ها و زرنگی ها و ادا و اطوار های دخترهای اینجا را ندارد...بچه که بود جنگ زده شدند و به اصفهان رفتند و تا همین دو سال پیش اصفهان بودند...واقعا زندگی سختی داشته تا به اینجا رسیده...الان در یک شرکت کار میکند...یک عکس از بچه گی اش دارم...زمانی که هنوز آبادان بودند...این عکس را برایت میفرستم...حتما ببین...خانوم شین آن کوچکه هست و آن دو تای دیگر هم خواهرانش هستند...خانواده ی آنها جزء آخرین خانواده هایی بودند که آبادان را ترک کردند...تضاد عجیبی ست بین آن محیط درب و داغان و جنگ زده و فلاکت بار و خنده و نشاطی که در چهره ی او و خواهرانش وجود دارد...این عکس شاهکار است...شاهکار...خانوم شین هنوز همان دختر شاد و بی قرار است...هنوز همانطور ذوق میکند...درست مثل همان عکس اصیل است و ساده و دوست داشتنی...!

...میدانم شنیدن این چیزها برایت جذابیتی ندارد...اما امروز واقعا روز سختی بود و باید حرف میزدم...حتما متوجه شده ای که من چقدر خانوم شین را دوست دارم...و حتما هم متوجه شده ای که چرا از دستش فرار میکنم...سعی دارم این تور را پاره کنم و بروم...به کجایش را نمیدانم...فقط احساس میکنم بیش از حد این طنابهای چسبنده به دست و پایم پیچیده است...این بار اولی نبود که با او چنین حرفهایی میزدم...اما میخواهم این بار بار آخر باشد...من سهمم را هنوز از زندگی نگرفته ام...سهم من یک ازدواج بدون عشق اینچنینی و یک خانه ی پنجاه متری اجاره ای و بچه و کار و حقوق و وام و قسط و خرید شب عید و مهمانی های فامیلی و مسافرت شمال و شاید هم رفتن به دوبی و ترکیه و مانند اینها نیست...خوشبختی من در این چیزها نیست...من این جزایر کوچک خوشبختی را نمیخواهم...! ترجیح میدهم تمام عمر در اقیانوس اندوه های ریز و درشت زندگی ام در حالی که در دلم امیدی برای رسیدن به سرزمینی موعود وجود دارد سرگردان باشم تا اینکه به زندگی در این جزیره های کوچک خوشبختی خو کنم...!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:6  توسط شراگیم زند  |