تبليغاتX
شراگیم
 
شراگیم
 
 
که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام
 
این روزها پاییز در نقطه ی اوج خود قرار دارد...گرمای تابستان رفته است و با این حال هنوز از سوز زمستانی خبری نیست...خورشید کم رمق است و متروک...درست مثل قاب عکسی کهنه و خاک گرفته گوشه ای از آسمان آویخته شده و دیگر توجه کسی را جلب نمیکند...آدمها تا از شدت گرما و یا سرما به ستوه نیایند به یاد خورشید نمیفتند...و البته هر دو بار هم برای لعنت کردنش...! درختها مثل رقاصه های یک شوی استریپ تیز رقصشان را آغاز کرده اند اما هنوز کاملا برهنه نشده اند...دیگر از هیاهوی گنجشکهای پر گو و حریص بر فراز درختان پر از برگ خبری نیست و جای آنها را کلاغهای غمگین و تنها گرفته اند... کلاغهایی که انگار در زندگی قبلی خود فیلسوفهایی بوده اند عاصی از پوچی و بیهودگی زندگی...!


جمعه حوالی ظهر فرصتی شد تا سری به فروغ بزنم...فروغی که در زمستان به دنیا آمد، در پاییز زندگی کرد و باز در زمستان به زیر خاک رفت...مدتها بود به سراغش نرفته بودم...منتظرم نبود...اما همانجا بر روی آن تنه ی بریده شده ی درخت، پایین پایش نشستم...حرفی نزد و من هم چیزی نداشتم که بگویم...درخت بالای سرش تقریبا تمام برگهایش زرد شده بود...آنهایی که ظهیر الدوله رفته باشند میدانند کدام درخت را میگویم...همان درخت کوچکی که درست بالای قبر فروغ قرار دارد...همان درختی که ریشه هایش از جسم خاکی فروغ جان گرفته است...فروغ بد جنس رفته و توی درخت قایم شده و از همانجا من را میبیند و به حرفهای من گوش میدهد...خودش فکر میکند زرنگی کرده است...دلم میخواست فریاد بزنم...هی...! بیا بیرون...دیدمت... درست مثل بازی های قایم باشک دوران کودکی...و بعد فروغ با دلخوری بیرون بیاید که قبول نیست...تو جر زده ای...!
اما فروغ از آن درخت دیگر بیرون بیا نیست...میدانم...
از همانجا روی تنه ی درختی که نشسته ام نگاهم به ساختمان مسکونی مقابلم میفتد...یک ساختمان سفید و نوساز که از جایی که من نشسته ام طبقات سوم و چهارمش پیداست...فکر میکنم چقدر آدمهایی که در آن خانه زندگی میکنند خوشبخت هستند...فکر این که پنجره ی خانه ات رو به فروغ باز شود...باید خانه های آنجا خیلی گران قیمت باشد...نه به خاطر همجواری با فروغ...به خاطر بالای شهر بودنش...!این هم حماقت ماست که برای چیزهایی پول میدهیم که مطلقا ارزشی ندارند... برای اولین بار آرزو کردم که کاش انقدر پول داشتم که میرفتم به صاحبین آن خانه التماس میکردم ونیز  مبلغی پیشنهاد میدادم که نتوانند آن را رد کنند و آن خانه را میخریدم...و بعد هر صبح می آمدم کنار پنجره و به فروغ صبح به خیر میگفتم و با او حرف میزدم...وای...چه  سعادتی...!


سلام فروغم...دیشب خیلی سرد شده بود...حسابی یخ کردی...ها؟ اگر از جلد ان درخت بیرون می آمدی میتوانستم دعوتت کنم که شب را بیایی پیش من...دو قدم که بیشتر راه نیست...من هم آدم مطمئنی هستم...باور کن...مینشستیم با هم تا صبح کنار شومینه حرف میزدیم...من شبها نمیتوانم زیاد بخوابم...خیلی کم خواب شده ام...هزار تا فکر توی کله ام می آید و می رود...همه اش هم بی سر و ته...دارم پاک خل و چل می شوم...مثلا دیشب داشتم فکر میکردم که چند سال دیگر وقت دارم که تصمیم بگیرم در زندگی چه کار باید بکنم...؟تو چند سالت بود که فهمیدی چه کاره خواهی شد...؟ یادم است وقتی رفته بودی ایتالیا برای شاپور نوشته بودی که میخواهی انجا سرامیک و یا طراحی روی پارچه بخوانی که در آینده به دردت بخورد...تو واقعا فکر میکردی بعدا قرار است مثلا طراح روی پارچه شوی؟ خیلی عجیب است برای من...من حتی زمانی که هر روز میرفتم دانشگاه و کلی شهریه میدادم یک در هزار هم احتمال نمیدادم که در آینده بخواهم مهندس برق بشوم...اصلا اعتقادی به رشته ام نداشتم...راستی ببخشید که من نامه های خصوصی ات را خوانده ام...بعد از اینکه تو رفتی توی جلد ان درخت پسرت با همدستی عمران صلاحی که او هم امروز معلوم نیست توی جلد کدام درختی ست همه ی نامه های خصوصی ات را منتشر کردند...رازهای خصوصی برای دنیای آدمهای زنده است...من حتی میدانم تو در نامه های اولت برای شاپور چقدر رمانتیک بازی در آورده ای...البته از یک دختر 16-17 ساله آدم توقعی ندارد ...ولی بالاغیرتا این شاپور مگر چی داشت که تو اینقدر خودت را برایش میکشتی؟ همین کارها را میکردی که او هم برایت طاقچه بالا میگذاشت...!به هر حال برو خدا را شکر کن که فقط نامه هایت به دست مردم افتاده است... اگر آن زمان این دوربین های هندی کم اختراع شده بود چه بسا که امروز فیلمتان هم مثل فیلم "زهره" دست به دست می گشت...! شوخی کردم بابا...ناراحت نشو...یکی از نامه هایت را خیلی دوست دارم...بگذار بروم کتابش را بیاورم و برایت بخوانم...آهان...اینجاست...صفحه 227...آنجا که نوشته ای:
 " ...اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتدال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند..."
 ...میبینی...همه ی نامه هایت را خوانده ام...دیگر باید بروم...هوا سرد است و من هم باید پنجره را ببندم...کتری جوش امده و دیگر باید بروم صبجانه ای بخورم و بروم سر کار...آخ  اگر میشد میتوانستیم یک صبجانه ی دبش با هم بزنیم...!


خیالبافی بس است...بلند می شوم و پیاده به سمت تجریش به راه میفتم...خیابان خلوت است و کف پیاده رو پر است از برگهای زرد و سرخ و قهوه ای...کلاغی بالای سرم با صدای بلند فریاد میکشد.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:42  توسط شراگیم زند  | 
میگه: شنیدی وبلاگ 35 درجه به عنوان بهترین وبلاگ از طرف دویچه وله انتخاب شده...؟
می گم: جدی؟ به سلامتی...
میگه: بی شعورا پس چرا تو رو انتخاب نکردن؟
میگم:این حرفا چیه؟  نا سلامتی من آدم روشنفکری هستم... ما عاشقان خدمتیم نه شیفتگان قدرت...!
میگه: تو کجات روشنفکره؟
میگم: واه...تو دیگه چرا؟ روشنفکری یعنی اینکه وقتی بقیه برای مسابقه ی بهترین وبلاگ صف کشیدن تو وای سی کنار و لبخند بزنی!
میگه: روشنفکری و ایضا لبخندت توی سرت بخوره! میدونی جایزه ش چی بود؟
میگم: چی بود؟
میگه: یه لپ تاپ!
میگم: جدی!؟...بی شعورا پس چرا منو انتخاب نکردن؟
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:9  توسط شراگیم زند  | 

سخنگوی روابط عمومی وبلاگ عقاید یک کریشنامورتی (عقاید یک دلقک سابق) اعلام کرد که به زودی  باز کردن سر کتاب و ریختن رمل و اسطرلاب نیز به فهرست خدمات آن وبلاگ اضافه خواهد شد...وی با تاکید بر تداوم مشی روشنفکرانه ی وبلاگ فوق خاطر نشان کرد که جن گیری و احضار ارواح و گرفتن فال هیچ سنخیتی با علم و روشنفکری ندارد و علم این کار در سینه ی استاد اعظم (سهیل) محفوظ است.. وی اضافه کرد کسانی که به  شایعاتی مبنی بر اختلال مشاعر استاد دامن میزنند از مزدوران و حقوقبگیران نیروهای منفی کیهانی هستند که قصد دارند شمع وجود استاد را با این شایعات خاموش کنند... شایان ذکر است سهیل اعظم که چهل سال پیش آدم نسبتا محترم و روشنفکری بودند یک شب ناگهان بر اثر نشت مقداری جیوه از سقف اتاق خوابشان به نیرویی متافیزیکی دست یافتند که از آن روز با کمک آن امرار معاش میکنند...!

نیروی انتظامی در آخرین ضرب الاجل خود تا پایان هفته به بانوان و زنان فراری اجازه داد با مراجعه به مراکز پلیس و دریافت یک قبضه آلت مصنوعی خود را به مراکز تغییر جنسیت معرفی نمایند...سردار رادان زاده در نشست خبری روز قبل اعلام کرد در ادامه ی اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی و ریشه یابی ناهنجاریهای اجتماعی به این نتیجه رسیدیم که مشکل زنان و دختران ریشه دار تر از مانتو و روسری و پاچه شلوارشان است و این بار در اقدامی ضربتی میخواهیم ریشه های گناه را در جامعه بخشکانیم...وی در ادامه ی فهرست مصادیق اخلال در امنیت عمومی اعلام کرد در نشست مشترکی که با علمای دینی داشتیم به این نتیجه رسیدیم که کلا زنها مخل امنیت اجتماعی هستند و چکمه پوش و غیر چکمه پوش هم ندارند...!
شایان ذکر است نیروی انتظامی چهل سال پیش با قرار دادن نام زنهایی که در خیابان چکمه به پا میکنند و یا به جای روسری شال به سر میاندازند در رتبه ی دوم لیست اخلال گران در امنیت کشور مبارزه با عوامل اخلال در امنیت عمومی را آغاز کرده بود...(رتبه ی اول متعلق به قداره بند ها و عربده کش ها و گردنه گیر ها بوده و قاچاقچی ها و توزیع کننده های مواد مخدر در رتبه ی سوم جای داشتند!)

رئیس جمهوری محبوب کشورمان پرزیدنت احمد محمودی نژاد عصر امروز در ادامه ی سفرهای استانی خویش یه استان چیانگ چونگ ویتنام سفر کرد...وی در حالی که لباس محلی چیانگ چونگی پوشیده بود و در حالی که با دو انگشت گوشه های پلکهایش را میکشید تا لااقل قیافه اش شبیه  مردم محلی شود و مردم احساس غریبی نکنند و نترسند در جمع پر شور برنج کارهای این استان به ایراد سخنرانی پرداخت و بر حق ایران مبنی بر دست یابی به فنآوری صلح آمیز هسته ای تاکید کرد...گفتنی ست به علت محدود بودن استانهای داخل ایران و تکرر این سفرها که موجب دلزدگی و خستگی مردم برخی از نواحی شده بود و نیز شنیده شدن زمزمه هایی از میان ستادهای استقبال در استانها مبنی بر این که " اه...باز این اومد...!" رئیس جمهور تصمیم گرفت استانهای کشورهای دیگر را هم در لیست سفرهای استانی خود بگنجاند...
وی در پاسخ خبرنگاری که پرسیده بود فکر نمیکنید انرژی هسته ای دیگر دمده شده و در این چهل سال انرژی های بسیار قدرتمند تر و به صرفه تری کشف شده است بعد از اینکه کمی پشت سرش را خاراند گفت که راستش مساله ی انرژی هسته ای برای ما دیگر یک جورهایی ناموسی شده است...و بعد با لحنی غیورانه ادامه داد..."ناموس آدم صد سالش هم بشود باز ناموس آدم است...!" و در حالی که به شدت به هیجان آمده بود از همان پشت تریبون فریاد زد: " انرژی هسته ای؟" و جماعت حاضر هم یکصدا جواب دادند: " چیون چیون چیانگ چونگ"...هنگام بازگشت رئیس جمهور محمودی نژاد از مترجمش در هواپیما پرسید این ویت کونگ ها چه گفتند و مترجم ایشان با شرمندگی توضیح داد که گفتند:" حق مسلم ماست!" 

شراگیم زند نویسنده ی وبلاگ شراگیم که به علت کهولت سن به سرطان مبتلا شده است در وصیتنامه خویش اعلام کرد که بعد از مرگش خاکسترش را به وسیله ی پست به ایالات متحده بفرستند تا لااقل آرزو به دل نماند...مادر شراگیم هم ضمن دلداری دادن به فرزند برومند خود به او توصیه کرد به شیمی درمانی خودش ادامه دهد و سعی کند زنده بماند چون ماکزیمم تا دو سال دیگر کارش درست خواهد شد...!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:23  توسط شراگیم زند  | 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:15  توسط شراگیم زند  | 
دوستی در نظرخواهی پست قبل اینگونه برایم نوشت...:
" شری جان سلام
ببخش که ممکنه حرفام بی ربط به موضوعت باشه ولی بهم حق بده plz
می خواستم کمکم کنی .
دیروز در کمال ناباوری بعد از ۵ سال نامزدی نامزدم رو توی خونه اش در حال ... با یه دختر دیدم که البته دوست دختر قدیمی ای والبته معلوم الحال بود که ظاهرا ۵ سال پیش باهاش به هم زده بوده.)قبل از من )
هیچ توضیحی نداد و فقط رفت به دختره هم گفت برو فلان جا من میام دنبالت .!!!!!!!!!!!!!
و اما من دختر ۲۵ ساله دانشجوی فوق لیسانس مدیر یک کانون تبلبغاتی و با خانواده خوب خوش قیافه و خوش اخلاق و از نظر سکس به قول خودش آخرش بودم و به قول خودش یه تار موی منو با هیچی عوض نمی کرد .
فقط می خوام بهم بگی چرا؟؟؟چرا بعد از ۵ سال محبت بی قید و شرط من این جواب منه. هیچ جوری باورم نمی شه.از دیروز توی کما هستم .البته از گوشه کنار می دیدم و میشنیدم ولی قسم می خورد و میگفت تو من رو کاملا و همه جوره ارضا می کنی هیچکس زنی مثل من نداره و....
خواهش میکنم بهم بگو چرا؟تو مردی و می فهمی بگو بهم؟؟؟
کجا کم گذاشتم؟؟"

و اما جواب:

توی وجود اکثر مردها یک کرمی هست که دائم در حال وول خوردن است و یک لحظه هم آرام نمی نشیند...اسم این کرم " بروم یکی دیگر را هم بکنم!" است...واقعا ببخشید...یکوقت فکر نکنید من آدم بی ادبی هستم...هرچه خواستم اسم علمی این کرم را کمی سانسور و یا لااقل تلطیف کنم تا احساسات عمومی را کمتر جریحه دار کند  دیدم حق مطلب ادا نمی شود...
یک فیلسوف بزرگ* میگوید :" تنها مردی که از زندگی جنسی خودش راضیست یک مرد مرده هست"...مردها در زندگی برای خود فلسفه ای دارند که در این جمله خلاصه می شود...:" میکنم، پس هستم...!"...جماعت ذکور شوهر جنیفر لوپز هم که باشند باز هم چشمشان در کوچه و خیابان به دنبال اقدس و بتول دو دو می زند...بروید زندگی همین "بن افلک" مادر به خطا را بخوانید...آنقدر هرز پرید که کارشان به طلاق و طلاق کشی ختم شد...کون یک میلیون دلاری جنیفر هم نتوانست او را پایبند خانه و زندگی کند...حالا شما هی بیا بگو من که چیزی کم نگذاشتم و چطور شد که اینطور شد...!؟ کون من و شما خیلی بیارزد فوقش دویست سیصد هزار تومان است... اصلا پانصد هزار تومان...! چانه هم نزنید که جان خودم بیشتر راه ندارد...تازه آن هم در صورتیست که چیزی در مایه های هدیه تهرانی  باشید...والا کون آدمهای معمولی کوچه و بازار اگر نظر من را بپرسید هزار تومان هم نمی ارزد...پس بیخود فکر نکنید اگر یکبار جلوی شوهر و یا دوست پسرتان لخت شدید یعنی سکسی ترین آدم روی زمین هستید و تا اخر عمر دیگر او را مدیون و منقاد خویش ساخته اید...شاید برایتان جالب باشد بدانید اکثر مردها هرگز یک فیلم سکسی را دو بار تماشا نمیکنند...یک فیلم سکسی بار اول یک فیلم سکسی ست...بار دوم تبدیل به یک ملودرام عاشقانه ی کش دار و خسته کننده می شود که در آن بازیگر نقش اولش زنی ست که بدون هیچ دلیل مشخص و قابل قبولی لخت است...! چنین چیزی خیلی عجیب و قابل تامل است...چرا که اگر فرض را بر آن بگیریم که یک مرد با دیدن مثلا صحنه ی برهنه شدن زنی برانگیخته می شود چرا شدت این برانگیختگی  با این شدت و حدت نزول میکند...؟
مردها ماشینهای اتومات با دکمه ی ON و OFF نیستند...ممکن است یک روز که  با رب دشامبر نیمه باز از حمام بیرون آمدی دوست پسرت تو را سکسی ترین موجود روی زمین بنامد و به طرز وحشیانه ای با تو عشقبازی کند ولی روز بعد همین حرکت تو در نظرش یک جلف بازی لوس بچه گانه باشد...!بگذارید جمله ی اول این پاراگراف را اینگونه اصلاح کنم که مردها  ماشینهای اتومات با دکمه ی ON  و OFF هستند اما کنترل این کلید عموما در دستان یک غریبه است...!
گاهی وقتها یک تماس و برخورد سهوی پای زنی جوان در تاکسی آنقدر برایتان هیجان انگیز و جذاب و سکسی و پر معنا  می شود که همانجا  طپش قلب میگیرید و تمام بدنتان گر می گیرد...! در صورتی که اگر دوست دختر و یا همسرتان در تاکسی دستش را توی شلوارتان هم میکرد اینچنین تاثیری رویتان نمیگذاشت...این جادوی غریبه هاست...جادوی زنانی که نمی شناسیم...جادوی آذمهایی که تصرفشان نکرده ایم...این مکانیزم در همه یکسان است...اما برخی محافظه کار ترند و برخی دیگر بی پروا تر و گستاخ تر...آدم خیلی باید آدم حسابی باشد که اگر زن و دختری بهش چراغ سبز نشان داد به این فکر کند که من مثلا نسبت به رابطه ای متعهد هستم...همه که مثل من نیستند...! این چیزها دیگر متعلق به داستانهاست...مرد وفادار وجود ندارد و هیچوقت هم وجود نداشته است...اگر مردی امکان هرزگی داشت و با این حال وفادار بود و وفادار ماند شک نکنید که یا قدیس است یا ترسوست و یا از مردانگی چیزی کم دارد...مردها اگر جسما هم به زنانشان خیانت نکنند روحا و فکرا خیانت میکنند...این خانوم بی جهت فکر میکند اتفاق عجیب و غریبی افتاده ست...شوهرش نسبت به بقیه ی شوهرها فقط کمی بدشانس بوده است...همین...! والا میلیونها زوج خوشبخت دارند زندگی میکنند و میلیونها از این اتفاقها هر روز دارد در گوشه و کنار اتفاق می افتد...!
مردها به معنای واقعی کلمه تنوع طلب ، ماجراجو و حریص هستند...عشقهای جدید...روابط جدید...آدمهای کشف نشده...خیلی ها ممکن است به علت محافظه کاری و یا هر چیز دیگر جلوی امیالشان بایستند...ولی این میل همخوابگی با زنان مختلف در همه ی مردها وجود دارد...درست مثل میل خوردن یک بستنی بسکین رابینز...ممکن است کسی که مرض قند دارد به خاطر عوارضش بسکین رابینز نخورد اما همیشه حسرت خوردنش با او هست و خواهد بود...مرض قند روابط زناشوهری منافع مشترک و ترس از دست دادن این منافع است...وقتی در زندگی مشترک پای منافع مشترک در میان باشد مرد محافظه کار تر می شود...وفادار می شود...ولی مطمئن باشید شما به عنوان همسر و یا دوست دختر فابریک که همیشه available  هستید  دیگر یک مهره ی سوخته اید...برای مردها روابطشان با جنس مخالف یک نوع کفتر بازی ست...فقط تا وقتی نگاهش ملتمسانه رد شما را در آسمان میزند که آن بالا بالاها  باشید...به محض اینکه جلد بام شدید و رفتید توی قفس دوباره نگاهش به سوی آسمان خواهد بود...!
حدود یک سال پیش در نوشته ای با عنوان "خاطرخواهی" کمی جدی تر به همین مساله اشاره کرده ام...برای بخش پایانس این نوشته قسمتی از آن را به عنوان حسن ختام می آورم...شاید که بفهمید چرا نباید از مردها توقعات بیجایی مثل وفاداری داشت:
"
...یا اصلا چرا راه دور بروم...همین عشقهای خیابانی...فکر می کنید اینهمه آدمی که هر روز در خیابانها از هر کس و ناکسی عشق گدایی می کنند همه لزوما انسانهایی تنها هستند که به دنبال یک همدم و یا حتی شاید یک همخوابه می گردند؟ خیر...مگر ممکن است آدمهایی با آن شکل و شمایل و سن و سال کسی در زندگیشان نباشد...مساله این است که لذت عشق ناشناخته ای که هر لحظه ممکن است از پیچ یک خیابان یا انتهای یک کوچه سر و کله اش پیدا شود بسیار بیشتر از لذت هم صحبتی و یا معاشقه با زنی ست که در خانه منتظرشان نشسته است...! وحشتناک است اما حقیقت دارد...چیزی که یک زن و شوهر را سالهای سال کنار هم نگاه می دارد عشق نیست... عادت است و محافظه کاری و مصلحت جویی و بعضا استیصال...!
... اگر مردی محافظه کاری و یا باورهای عمیق اخلاقی و یا مذهبی در وجودش نباشد حتی اگر زیباترین زن دنیا را داشته باشد چون آن زن را متعلق به خود می داند دیگر احساسش به او از جنس عشق نخواهد بود (حتی اگر محافظه کاری و چنین باورهایی هم در وجودش باشد اینگونه خواهد بود) چرا که عشق مقصد نیست که مسیر ناشناخته ایست که قدم زدن در آن با همه ی بیم و امید هایش و با همه ی مناظر بدیعش است که لذت بخش است و به عشق تعبیر می شود...!
اشتباه نکنید...هیچ مردی روی تخت ارضا نمی شود...با قاطعیت می گویم...تمام لذت و انگیزه هرزه گردی همان جستجو و چانه زنی و بیم و امیدی ست که مرد برای لحظه وصال صرف می کند...اگر هرزه گردی به سکس تشبیه شود نقطه ارگاسمش آن لحظه ایست که زنی سوار ماشینت می شود و تو حین باز کردن باب آشنایی به سمت محلی برای کامجویی از او حرکت میکنی...!
...خودتان را گول نزنید...شوهر و یا دوست پسرتان دوستتان دارد...بهتان دلبسته است...تحمل دیدن ناراحتی شما را ندارد و هرکاری می کند که شما خوشحال و خوشبخت باشید...وقتی می گوید دلش برایتان تنگ شده از صمیم قلب این را می گوید...حتی شاید تصور زندگی بدون شما برایش غیر ممکن باشد...ولی همه ی اینها دلیل نمی شود که هرزه گردی نکند (یا لااقل این نیاز را نداشته باشد)...او مقصر نیست...او در کوچه و بازار به دنبال چیزی می رود که شما مطلقا نمیتوانید به او بدهید...کدام زنی را سراغ دارید که نگران روابط پنهانی شوهرش (ولو در درونی ترین لایه های ذهنش) نباشد...؟ من هم مثل شما از دیدن مردانی که در کوچه و خیابان جلوی پای هر زن و دختری ترمز می کنند در حالی که همسران و یا حتی رفیقه هایشان در جایی منتظر و دلبسته شان هستند احساس ناراحتی می کنم...البته نه به آن دلایلی که یک زن و یا خیلی های دیگر نسبت به این مساله واکنش نشان می دهند...! من از دیدن فیلمی که نقطه اوج آن (جستجوی عشق) در لجنزار دروغ و خیانت فیلمبرداری شود حالم به هم میخورد...فکر می کنم اگر کسی شریکی برای زندگی اش انتخاب کرد باید به آن درجه از رشد رسیده باشد که عشق را دیگر در وجود زنان جستجو نکند...چون در این صورت به دام هرزه گی...به دام دروغ...به دام خیانت...و به دام شهوات می افتد..."

* درست حدس زدید...منظورم آن بالا از فیلسوف بزرگ همان شراگیم زند بود...منتها به علت شکسته نفسی تصمیم گرفتم نامم را در پاورقی بیاورم...!

پ.ن: از انجا که هویت کامنت گذار بر بنده و بر شما نامکشوف است و از انجا که اصلا معلوم نیست که این کامنت سر کاری نباشد تصمیم گرفتم یک مقدار مطایبه آمیز جواب بدهم که بعدا کسی نتواند ادعا کند که شراگیم را گذاشتیم سر کار...! امیدوارم لحنم باعث دلخوری این دوست ناشناخته ی من نشود...به هر حال لپ کلام همین بود که عرض کردم، گیرم کمی موقع جواب دادن قمیش آمدم...!این خانوم اگر واقعا با مشخصات فوق وجود خارجی داشته باشد (تحصیل کرده...خوش اخلاق..خوشگل...خانواده دار...پولدار و غیره و ذلک) همینجا بنده در لفافه! خودم را برای غلامی ایشان کاندید میکنم...!

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 9:59  توسط شراگیم زند  | 
یک سری مشکل بود توی قالب و سیستم نظر خواهی این وبلاگ که الان برطرف شده...با اینکه در نوشتن مودی هستم ولی سعی میکنم منبعد یک نظم و ترتیبی در به روز کردن اینجا داشته باشم...حداقل اینکه نگذارم وقفه های طولانی بین نوشته هایم بیفتد...نه اینکه صرفا به خاطر شما...به خاطر خودم...نوشتن برای من یه جور کیسه کشیدن روح است...درد ها و زمختی ها و چرک هایم را فتیله میکند و بیرون می کشد...باعث میشود احساس سبکی کنم...فرقی نمیکند که نامه باشد یا وبلاگ...که مخاطبش یک نفر باشد یا هزار نفر...برای خیلی ها اینطور نیست...خیلی از وبلاگها جنون نوشتن دارند...خوب هم مینویسند و خواننده های زیادی هم دارند اما اگر همه ی نوشته هایشان را بریزی روی هم و فشرده کنی و افشره اش را استخراج کنی هیچ رنگ و بو و اثری از روحی که پشت این کلمات رنج کشیده است نمی یابی...چطور بگویم؟ برای بعضی ها نوشتن از سر درد و ناچاری نیست...از سر بی دردی و تفنن است...قصدم انتقاد نسبت به هیچ کس و هیچ چیز نیست...چون در هر دو گروه نوشته های خوب و بد پیدا می شود...سعی دارم بگویم من در کدام دسته قرار دارم و وقتی میگویم به خاطر خودم مینویسم از چه چیزی حرف میزنم...خود من هم نوشته های تفننی کم ندارم اما همواره محرک اصلی این وبلاگ همان روح بی قرار و ملتهبی بوده است که همیشه سعی کرده است با کلمات خود را تسکین دهد...! وقتی راهی به جایی نداری و وقتی همه ی درها به رویت بسته است به نوشتن پناه میبری و حالا دیگر اینکه این نوشته ها چقدر مخاطب دارند دیگر تبدیل به مساله ای فرعی می شود...و برای همین است که حدود چند ماه این وبلاگ و همه ی مخاطبینش فدای نامه نگاری های من با یک دوست نازنین شدند...این سخن تئودور آدورنو را چند وقت پیش هم نوشته بودم که : "وقتی که دیگر خانه ای نداری تا در آن زندگی کنی نوشتن تبدیل می شود به مکانی برای زندگی...!"
نمیدانم چقدر متوجه حرف من در مورد تقسیم بندی وبلاگها شدید...راحت ترین و البته خطرناکترین کار این است که مثال بزنم...وبلاگ یک پزشک را حتما خوانده اید...این وبلاگ جزو وبلاگهای مورد علاقه من است که همیشه نوشته هایش را دنبال میکنم...مانیفست وبلاگش همان بالا و زیر بنرش نوشته شده است..."نگاه علیرضا مجیدی به دنیای پزشکی،اینترنت، هنر و ادب..."...به همین سادگی... این وبلاگ از همان دسته وبلاگهائیست که نویسنده اش به اعتقاد من از سر بی دردی مینویسد و چقدر هم خوب و دقیق و موشکافانه این کار را انجام میدهد...وبلاگهای دیگری هم هستند که مانند وبلاگ یک پزشک پر مخاطب، مفید و خواندنی هستند...مثال دیگرش وبلاگ گوشزد نازنین که به نوعی دیگر او هم وبلاگ نویسی برایش یک جور سرگرمی محسوب میشود...عشق گوشزد این است که سنگی را در آب بیاندازد و بعد بایستد و از دور تلاطم امواج (مخاطبینش) را تماشا کند و در نهایت نتیجه گیری کند...
من حتی وبلاگهای سیاسی و اجتماعی را هم در این دسته قرار میدهم...یعنی کسانی که از سر بی دردی مینویسند...تعجب نکنید...نوشتن متعهدانه یک چیز است و نوشتن ناگزیر چیز دیگر...کلمات را به خدمت هدفی گرفتن یک چیز است و هدفی را در کلمات جستجو کردن چیز دیگر...!
شق دوم وبلاگها که من هم خودم را جزو آن میدانم اینگونه اند...نوشتن برای نوشتن...برای اینکه زیبایی و آرامش و تسکینی که در نوشتن هست در هیچ چیز دیگری نیست...ناب ترین لحظه های زندگی من ان زمانهاییست که موقع نوشتن از ته دل خندیده ام...از ته دل اشک ریخته ام...فقط این لحظات در زندگی من اصالت دارند...من اینجا زندگی میکنم...درست روی همین صفحه کیبورد 32 حرفی و بین همین حروف...همانطور که نفس میکشم دم و بازدمم خواندن و نوشتن است...میخوانم...سرشار می شوم...مینویسم...تخلیه می شوم...این زندگی واقعی من است...باقی هرچه هست ماکت و مترسکی بی روح از زندگیست...!

پ.ن: نوشته های اتوبوسی، نارنج، و گاهی سهیل در دسته اخیر قرار میگیرند...!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:22  توسط شراگیم زند  | 
  بالا