|
شراگیم
|
||
|
که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام |
" دیشب یه خواب خیلی خوب دیدم...تو خوابم عاشق یه نفری شده بودم...نمیدونی چه خوب بود...یه دختره بود با چشمهای آبی...درست مثل اروپایی ها بود...من شخصیت اول یک بازی کامپیوتری بودم...رفته بودم توی یه ساختمون بزرگ و داشتم دنبال رئیس می گشتم تا بکشمش و برم مرحله بعد...همینجوری که اتاقها رو میگشتم توی یکی از اتاقها اون دختره رو دیدم...فکر کنم وضعش خراب بود یه کم...چون لباس مناسبی تنش نبود و خیلی هم سکسی بود...یادم نیست اولش چی به هم گفتیم...فقط یادمه به من گفت اونجا توی همون ساختمون زندگی میکنه و یه اتاق اجاره کرده و دو میلیون پیش داده و ماهی سی هزار تومن هم داره اجاره میده...در مورد مامان باباش هم یه چیزایی گفت...یادم نمیاد درست... اصلا دلم نمیومد از اون اتاق بیام بیرون و برم دنبال رئیس بگردم...با اینکه میدونستم اگه رئیس رو زودی گیرش نیارم ممکنه فرار کنه ولی گفتم گور بابای بازی...خیلی از دختره خوشم اومده بود...نه به خاطر سکسی بودنش ها...نه به خدا...خیلی قیافه ش دلنشین بود...هرچی پاییز تو دنیاست تو نگاهش بود...شبیه همون دختری بود که یه بار تو کوه دیده بودم و بعد گمش کرده بودم...ماجراش رو تو وبلاگم نوشته بودم...دلم میخواست بغلش کنم...بغلش هم کردم...خیلی خوب بود...صبح که پاشدم اصلا حالم یه جوری بود...دلم لک زده بود که یه نفری پیدا بشه که بتونم اونجوری دوستش داشته باشم...میدونی چجوری میگم...که آدم دلش هری بریزه پایین وقتی صدای طرف رو میشنوه...بدبختانه من اصلا آدم احساسی ای نیستم...یا شایدم زیادی سختگیرم...یعنی خیلی کمالگرام...اینهمه دوست دختر ریز و درشت داشتم اما دریغ از یه بار که دلم پر بکشه برای یکیشون...دریغ از اینکه یه بار لحظه شماری کنم برای دیدنشون...خیلی وقتها با خودم کلنجار رفتم که بفهمم مشکل از کجاست...اما فقط توی خواب میتونم عاشق بشم... البته اگه عشق رو مجموعه ای از حالات درونی و بیرونی بگیریم که خصوصیات خاصی داره...مثل همین بی قرار بودن...مثل لحظه ها رو شمردن...مثل دستپاچه شدن...مثل میل مقاومت ناپذیر در آغوش کشیدن...نمیدونم...البته شاید یکبار تجربه ای نزدیک به عشق داشتم...یادم نیست برات تعریف کردم یا نه..."
"...يه خبر خيلي بد دارم...بذار اول قورباغه رو به قول معروف قورت بدم تا بعد برسم به قسمتهاي دلچسب تر...يادته بهت گفته بودم كار رفتنم سال ديگه همين موقع ها احتمالا بايد درست بشه؟ديشب با راهنمايي يه دوستي رفتم توي سايت اداره مهاجرت امريكا و زير و بمش رو در آوردم...كساني با شرايط من كه اوايل سال 2003 ميلادي براي گرفتن گرين كارت اقدام كرده بودن تازه الان گرين كارتشون اومده...اين يعني چهار سال و نيم به طور متوسط ممكنه چنين چيزي طول بكشه و به عبارت ديگه گرين كارت من با توجه به اينكه يك سال از دادن درخواست گرين كارت من گذشته احتمالا سه سال و نيم و شايد هم چهار سال ديگه حاضر ميشه...حتي فكرش رو هم نميتونم بكنم كه بخوام چهار سال ديگه همينجور كجدار و مريز زندگي كنم...ميدوني چه احساسي دارم؟ احساس ميكنم بد جور همه چيز رو باختم...نه اينجا ريشه اي دارم و نه احتمالا اونجا ميتونم ريشه اي بدوونم...ديگه توي سن سي و چند سالگي رفتن و از صفر شروع كردن نميتونه چندان اميدوار كننده باشه...فعلا قبل از هر چيز بايد با مادرم يه مشورت اساسي بكنم...ازش خيلي دلخورم...احساس ميكنم زندگي م هرز رفته...اون تصميم احمقانه براي ول كردن دانشگاه...اين ولخرجي هاي الكي...اين زندگي روز به روز...تا حالا دلم خوش بود به سرابي به اسم مهاجرت...به اينكه بالاخره ميرم اونجا و همه چيز بهتر ميشه...ولي وقتي توي يه بيابون برهوت اينهمه سال ميري و به جايي نميرسي عاقلانه ست كه به اين نتيجه برسي كه از اول هم دنبال يه سراب بودي...اين واقعيت داره كه نصف عمر من - اون نيمه ي دوست داشتني عمر من - تلف شده...به انتظار و به كشتن روزها به اميد رسيدن يه فردايي كه هيچوقت نيومد و شايد هم هيچوقت نياد...كلاس اول دبستان بودم كه مادرم از پدرم جدا شد...همون موقع هميشه منتظر بوديم كه يه روز مامانم برگرده...كه همه چيز خوب بشه...كه نشد و چند سال بعدش هم مادرم با رفتنش از ايران آب پاكي رو ريخت رو دست همه...بعد افتاديم تو اون دوره نكبتي مستاجري و فلاكت...برات تعريف كردم قبلا...اون زمان قرار بود از طرف تعاوني مسكن افسران يه خونه اي به پدرم بدن...تمام اون سالهاي وحشتناك مستاجري و الاخون والاخوني هم به انتظار اين گذشت كه يه روز ميتونيم بريم تو خونه ي خودمون...يه جا كه مال خود خودمون باشه و هيچ صابخونه ي گردن كلفتي نتونه تنمون رو با فريادهاش بلرزونه...و البته اون خونه رو هم هيچوقت به ما ندادن...بعد كه بزرگتر شدم به عشق اين رفتم سربازي كه برگردم و پاسپورتم رو بگيرم و براي هميشه برم پيش مادرم...سال 76 من رفتم خدمت و الان سال 86 هست و از اون سال مادرم هميشه بهم اميد داده كه كارت درست ميشه و ماكزيمم دو سال ديگه و مياي اينجا و اتاقت رو هم برات خالي كرديم و چشم به هم بزني تموم شده و......... اينم از اين...وقتي ديگه مطمئن بودم همه چيز رو به راهه و شمارش معكوس رو شروع كرده بودم براي رفتن بازم ميبينم همون داستان هميشگيه...
نميدونم چقدر حال من رو ميفهمي...زندگي من خلاصه شده توي يه انتظار بيهوده و فرساينده...يك عمره كه منتظرم...منتظر يه اتفاق خوب كه هيچوقت نيفتاده و شايد هيچوقت هم نيفته...اين اون زندگي اي نيست كه يه آدمي مثل من رو بتونه راضي كنه...اين حق من نيست...رسيدم به سي و همچنان اندر خم يك كوچه موندم...من از دست پدرم و از دست مادرم و از دست همه اونهايي كه باعث و باني اين وضعيت هستن حسابي حرصم گرفته...از دست خودم هم...از اين باري به هر جهت بودنم...از اين بي خيالي طي كردنم...از اين بي قراريم كه نميذاره بند بشم سر يه كاري و باعث ميشه دائما از اين شاخه به اون شاخه بپرم...
...نخير...مثل اينكه اين قورباغه رو به اين راحتي ها نميشه قورت داد...همينجوري بغض شده و چسبيده ته گلوم...بايد ياد بگيرم با اين قورباغه ي زشت و بدتركيب كنار بيام...قورباغه اي كه از كلاس اول دبستان توي گلومه و ظاهرا قصد جم خوردن هم نداره..."
"...داشت یادم میرفت...یه خواب خیلی خیلی خوب دیشب دیدم...حتی از اون خواب دختر چشم آبیه هم خوب تر بود...یعنی توی خواب خیلی حس خوبی داشتم...خواب دیدم با یه دختر ایتالیایی دوست بودم...دختره خیلی منو دوست داشت...یادم نیست اصلا چه شکلی بود...ولی یادمه رفته بودم فرودگاه که برم ایتالیا پیشش...خیلی حس خوبی بود...هی به خودم میگفتم حتما خوابم ولی یه اتفاقهای خیلی واقعی میفتاد و مطمئن میشدم که خواب نیستم...یه حس آزادی داشتم...اه...نمیتونم بگم چه حسی بود...شاید به خاطر این باشه که تو هی ایتالیا ایتالیا کردی...شاید هم تاثیر کتاب " هنر سیر و سفر" باشه...هرچی بود یه شب خوب رو گذروندم توی خواب...چند تا جمله ی ناب از این کتاب یاد داشت کردم یه گوشه و شاید همین روزها یه پستی در موردش بنویسم."
"...این کانال ARTE رو نمیدونم میبینی یا نه...یه کانال فرانسوی هست که پولیه و حتما باید رسیورت رو آپگرید کرده باشی تا بتونی داشته باشیش...چند شب پیش همینجوری داشتم کانال های ماهواره رو بالا و پایین میکردم که یهو دیدم توی کانال آرته داره فیلمی رو نشون میده که همه فارسی توش حرف میزنن...منو میگی کنجکاو شدم ببینم جریان چی هست...فیلم زیر نویس فرانسوی داشت...فیلم یه کار نیمه مستند در مورد فروش کلیه توی ایران بود...من از اولش ندیدم اما محور اصلی فیلم روی چهار نفر بود که دو نفرشون دهنده یا در اصل فروشنده ی کلیه بودن و دو نفر هم بیمار دیالیزی و گیرنده و یا بهتر بگم خریدار کلیه... وحشتناک بود...فروشنده اولی یه دختر 26 – 27 ساله بود که سرپرست برادر و خواهر های کوچکش بود...نتونسته بوده برای پول پیش خونه مبلغی رو جور کنه و تصمیم گرفته بوده که کلیه ش رو بفروشه... باید فیلم رو میدیدی...یه دختر خیلی معمولی...مثل تو...مثل هرکس دیگه ای...قبل از عمل میخندید...شوخی میکرد...یه بار مادر کسی که قرار بود دختره بهش کلیه بفروشه اومد بهش گفت که دخترم خیلی ثواب میکنی و اجرت با خدا و دختره برگشت گفت من به خاطر ثوابش این کار رو نمیکنم...من به پولش احتیاج دارم...و شما هم اگه میتونید یه مقدار بیشتر از من بخرید و... به خاطر دو میلیون تومن رفت زیر تیغ جراحی و یک کلیه ش رو در آوردن...تمام طول فیلم مثل مادر مرده ها داشتم گریه میکردم...نفسم دیگه بالا نمیومد...باید میدیدی...دوربین تا توی اتاق عمل هم اومد و نمیدونی چجوری پهلوی دختره رو با چاقوی جراحی پاره کردن و کلیه ش رو در آوردن...این چهار نفر از وجود دوربین اطلاع داشتن اما بهشون گفته شده بود که شما حرفهای خودتون رو بزنین و کارهای خودتون رو بکنین...نفر دوم که برای فروش کلیه ش اومده بود یه زن و شوهر جوون بودن...شوهره به خاطر بدهکاری و مشکلات مالی میخواست کلیه ش رو بفروشه تا اول زندگیش سر و سامونی به وضعیت خودش و زنش بده...یه پسر بیست و پنج ساله حدودا و معلوم بود تازه ازدواج کرده...هم زن و هم شوهر تا لحظه اخر خیلی روحیه شون خوب بود اما وقتی پسره رو آماده کردن ببرن توی اتاق عمل نمیدونی زنش چه گریه ای میکرد...و کلیه اون رو هم در آوردن...به خاطر دو میلیون تومن...تا چند روز بعد از عمل هر دوشون مثل میت شده بودن...حرف نمیتونستن بزنن و کوچکترین تکونی که میخوردن فریادشون بلند میشد...!
بعضی وقتها از خودم بدم میاد...از این ولخرجیها...از این بی خیالی ها...فقط چشممون رو بستیم...والا کیه که ببینه یه نفر به خاطر دو میلیون تومن کلیه ش رو میفروشه و های های گریه نکنه و توی سر خودش نزنه...؟...کیه که بتونه ببینه چقدر زندگی لنگ همین پولها و خیلی کمتر از اینهاست و چقدر زندگی به خاطر همین یک میلیون و دو میلیون تومن ها نابود شده و نابود میشه..."
"...ما درست مثل آدمهایی که توی دو تا قطار که از مقابل هم رد میشن ایستاده باشن و برای هم دست تکون بدن فقط از مقابل هم میگذریم و با سرعتی که برابر با برآیند مجموع سرعتهای ماست از هم دور میشویم...!"
"...آدم توی خونه که زیاد بمونه میزنه به سرش...ولی یه چیزی هم هست ها...اگه آدم مجبور نباشه از خونه راه به راه بزنه بیرون و بره هی قاطی مردم یه چیزی دائم رسوب میکنه ته مغزش...یه چیز خوب...آدم وقتی خودش رو زندونی کنه توی اتاقش ذهنش شروع میکنه به پرواز کردن و دور شدن از اون اتاق...شروع میکنه به جون گرفتن...احساسات آدم رقیق میشه...اشباع میشه و با هر تکونی سر ریز میکنه...این اواخر خوندن یه شعر هم اشکم رو در می آورد...ولی خب شاید همون شعر برای تو که در طول روز دائم مشغول سر و کله زدن با دیگران بودی توی اون لحظه چیز خاصی نداشت...خود من بارها اون شعر رو خونده بودم و ازش رد شده بودم...همون شعری که توی اون لحظه برام اونقدر سرشار از احساسات و زیبا و تاثیر گذار بود که اشکم رو در آورد و بلافاصله برات فرستادمش...شاید برای همین هست که همه نویسنده ها شاهکارهاشون رو توی لحظات تنهاییشون خلق میکنن...نه به این معنا که موقع نوشتن تنها باشن...به این معنا که در دوره ای که داستانی رو تموم میکنن کلا ارتباطشون رو با دنیای واقعی قطع میکنن و یا اونقدر محدود میکنن که عملا محیط واقعی کمترین تاثیر رو روی اونها بگذاره...خیلی مثال میتونم بزنم...بعضیها مثل سلینجر یا همین پروست دیگه به صورت افراطی چنین عادتی داشتن...پروست تمام دیوارهای اتاقش رو با چوب پنبه پوشونده بود و در تمام مدتی که " در جستجوی زمان از دست رفته" رو با اون حجم نوشت از اتاقش به ندرت خارج می شد...دارم فکر میکنم اگه چنین امکانی برای همه ی مردم وجود داشت واقعا آیا همه ی مردم شاعر و نویسنده و یا به هر نحوی هنرمند نمیشدند؟آیا اگه همه میتونستن گوشه خلوتی داشته باشن و میتونستن ارتباطشون رو با دنیای واقعی قطع و یا محدود کنن الان حجم آثار هنری چندین برابر نبود؟"
"...نميدانم...بعضيها براي بعضي كارها انگيزه دارند...اما من تنبلي را بيشتر دوست دارم...دوست دارم مثل يك مورچه خوار در انتهاي گودال لغزنده ام بنشینم و انتظار بکشم تا اينكه خارج از قلمرو خودم مثل پلنگي به دنبال كسي يا چيزي بدوم...حتي براي هدف بزرگي مثل رفتن به خارج از ايران نيز حاضر نيستم تقلا كنم...اينكه بخواهم هفت خوان رستم را رد كنم و ماهها مكاتبه و وقت مصاحبه و معاينه و غيره را از سر بگذرانم تا براي يك كشور ديگر ويزاي كار و يا تحصيل بگيرم اصلا كل چشم انداز زيباي زندگي كردن در شهر زيبايي مثل رم را هم برايم لوث ميكند...دوست دارم دستي از آسمان بيايد و پشت يخه ام را بگيرد و ناگهان من را به كشوري پرتاب كند كه نميدانم كجاست...همه ي زيبايي سفر كردن و دور شدن در اين است كه غير منتظره و ناگهاني باشد...سفر تنها در اين صورت است كه ميتواند زيبا باشد...كه يك روز تصميم بگيري از اينجا بروي و روز بعد در مكان جديد باشي...يا لااقل خيلي دور از زادگاهت و در حركت به سوي مقصدت باشي..."
"...بدبختی مورچه خوار این است که حتی اگه بخواهد هم نمی تواند از آن شیب لغزنده ای که برای دیگران ساخته بالا بیاید... چاه کنی هست که همیشه ته چاه می ماند..."
"...برخلاف تصور تو این روزها در بدترین فاز دپرس م قرار دارم...باور کردنش سخته اما همیشه وقتی از همه چیز و همه جا دلزده میشم رو میارم به اینجور نوشتن...یه جور خودم را با شوخی کردن نوشتاری (ترجیح میدم اسمش رو طنز نگذارم!) تسکین میدم...توی وبلاگم هم بهترین نوشته های از این دست رو توی بدترین شرایط نوشتم...همیشه همینجور بوده...فاز گریه و فاز خنده دو فاز در تقابل با همدیگه نیستن...در امتداد هم هستن...گاهی اوقات اونقدر خوشحالی که از شدت خوشحالی گریه ت میگیره و بعضی وقتها اونقدر ناراحتی که ناخودآگاه به خنده میفتی...! این که چرا این روزها اینجوری هستم رو خودم هم نمیدونم...یعنی چرا...بیشتر احساس یه آدم طرد شده رو دارم...انگار تبعید شده باشی به یه جزیره دور از همه جا و حتی توپ پاره ای هم نباشه که با کشیدن یک جفت چشم و ابرو روی اون بتونی خودت رو تسکین بدی...من دیگه بزرگ شدم اما یک چیزی رو توی همون سالهای کودکی از دست دادم که تا ابد دیگه نمیتونم به دستش بیارم...یک قسمتی از وجود من توی اون سالها جا مونده...به همراه من بزرگ نشده...و این همونقدر مسخره ست که یه آدم بزرگسال رو در حالت مکیدن انگشت شستش ببینی...
این حرفها بی فایده ست...یک دهم اون چیزی رو هم که من رو داره عذاب میده نمیتونم باهات در میون بگذارم و اگه این کار رو هم بکنم تو یکدهم اون چیزهایی که میگم احتمالا نمیتونی بفهمی...تو باید مثل من زندگی میکردی تا بفهمی نداشتن امنیت توی زندگی یعنی چی...تا بفهمی نداشتن پایگاه و تکیه گاه خانوادگی یعنی چی...که بفهمی بدون بچه گی کردن به بزرگسالی رسیدن یعنی چی... من بخوام یا نخوام ناقص الخلقه م...ناهنجارم...درست مثل بازمانده های یک بمباران اتمی...بمبهایی که زندگی ما رو توی اون سالها نابود کردن بذر سرطانی رو توی عمق روح من کاشتن که هر روز داره گسترده تر میشه...همه به ما میگن شماها قِسِر در رفتین که تونستین خودتون رو از آب و گل در بیارین...ولی مگه میشه از یه بمباران اتمی کسی قسر در بره...اگه همون لحظه ی اول نسوزی و جزقاله نشی محکومی که یک عمر بسوزی تا جزقاله بشی..."
|
|