|
شراگیم
|
||
|
که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام |
بعد التحریر:
دیشب شب بدی بود ولی خواب خوبی دیدم... خواب دیدم مونیرو اومده بود اینجا و داشت برام از داستان نوشتن حرف میزد و منم گوش میدادم...نشسته بود روی فرش وسط هال و داشت یه ماجرایی رو تعریف میکرد از اون موقع ها که گروه کولیها رو داشت...منم نشسته بودم روی صندلی و نگاهش میکردم...همینجور اون حرف میزد و من نگاهش میکردم...یکدفعه متوجه شدم که چه چشمهای خوشگلی داره...برام عجیب بود که چطور تا حالا متوجه نشده بودم...درست از همون چشمها بود که من دوست داشتم...صورتش هم البته خیلی جوون تر شده بود...ولی چیزی که مهم بود چشمهاش بود...چشمهاش برام تازگی داشت...انگار بار اول بود میدیدمش...اونقدر اون چشمها خوشگل بود که نفسم بند اومد...وقتی میگم خوشگل منظورم یه چشم کشیده یا درشت با مژه های بلند از اونهایی که پشت کامیونها میکشن یا اصلا بعضی هنر پیشه های هالیوودی دارن نیست...نه...از اون خوشگلهایی بود که اگه به هرکی نشونش میدادم و میگفتم ببین چه چشمهای خوشگلی داره بهم میگفت "خاک بر سرت آخه این کجاش خوشگله؟" ...میدونین چه جور چشمی رو میگم...حتی چشمهاش بریتنی اسپیرزی هم نبود که یه زمانی من خیلی دوست داشتم...یه جفت چشم غمگین که سفیده ش به خاکستری میزد...یه جفت چشم غمگین تقریبا درشت...من آدمی نیستم که بتونم موقع حرف زدن با کسی توی چشمهاش خیره بشم...یه مرضی دارم که یه روز یه خانومی که دکتر بود بهم گفته بود...از اون مرضهایی که آدم نمیتونه مستقیم توی چشم طرفش برای مدت طولانی نگاه کنه...اسم مرضه الان یادم نیست ولی هرچی بود یه مرض بود که تا قبل از آشنایی با این خانوم دکتر حتی نمیدونستم یه جور بیماریه...فکر میکردم خب ممکنه از حجب و حیا باشه یا حتی از متانت و ادب..یه هر حال زل زدن توی چشم دیگران رو یه جورایی گستاخی میدونستم...ولی مونیرو که داشت حرف میزد انگار مرضم خوب شده بود...شایدم متانتم رو کنار گذاشته بودم و به هر حال زل زده بودم توی چشمهاش...نمیتونستم کار دیگه ای بکنم...انقدر چشمهاش قشنگ بود که همونجا فهمیدم که خوابم...همیشه وقتی توی خواب میفهمم که خوابم بلافاصله بیدار میشم...و بیدار هم شدم...اما هنوز به وضوح اون چشمها رو به یاد میارم...یه جفت چشم تقریبا درشت و غمگین.
اول اینکه ان چیزی که قرار بود تا ده- پانزده روز دیگر زندگی ما را متحول کند (ر.ک: دو تا پست قبل از این پست) کار نکرد و فعلا همینطور کما فی السابق در خدمتتان هستیم!
دوم اینکه چند روز پیش "رویا صدر" برایم ایمیل زده بود و اجازه خواسته بود که برای کتاب جدیدش که در آن قرار است به طنز نویسی وبلاگی بپردازد، از بعضی مطالب وبلاگ من استفاده کند...برای اینکه یکوقت فکر نکند از این وبلاگرهای در پیت هستم و مطالبم همینجوری کشکی و کتره ایست برایش نوشتم که باید بررسی کنم...! بررسی که کردم دیدم بالاخره ما هم زحمت کشیده ایم و یک چیز بامزه ای نوشته ایم و اگر همینجوری بگوییم بردار و ببر هنر خودمان را بی قدر کرده ایم...نشستم برای خودم یک الگوریتمی طراحی کردم که طبق آن نوشته های طنز من به سه دسته ی لوس، بامزه و شاهکار تقسیم میشود...دسته اول مثل آن مطلبی ست که سه چهار سال پیش نوشته بودم که یک روز از سر کار امده بودم خانه و گربه ام کف آشپزخانه ریده بود و من هم ندیده پایم را گذاشته بودم روی گه گربه...! خلاصه که مطلب لوس و مهوعی بود...اینجور مطالب رایگان است و هرکس میتواند بردارد و ببرد هرجا دلش خواست بدون ذکر منبع استفاده کند...نوش جانش... دسته دوم نوشته هاییست که به هر حال بامزه است...یعنی اگر به خنده هم نیندازدت کمکی باعث انبساط خاطر میشود...خب تقریبا اکثر نوشته هایی که در رده "شوخی-طنز" طبقه بندیشان کرده ام در این رده جای دارند...این نوشته ها فقط در صورتی حلال میشوند که استفاده کننده منبع اصلی نوشته را ذکر کند و در غیر این صورت از گوشت سگ مرده ی ارمنی هم حرام تر هستند...!
اما دسته سوم نوشته هاییست که با اجازه یا بی اجازه کسی حق ندارد چپ به آنها نگاه کند...اینها آس های من هستند که انها را برای رفع کوتی کنار گذاشته ام...برای روزگار کوری و پیری ...خود این آس ها دو دسته هستند...آس های عوام پسند و آس های خواص پسند...!خیلیهایی که با خواندن این نوشته از زور خنده چند قطره ای ادرار بی اختیار دفع کردند با خواندن این یکی نوشته حتی لبخندی هم نزدند. همانطور که هستند کسانی که از روی صندلیشان بعد از خواندن همین نوشته دوم پایین افتاده بودند و کف اتاق قل قل میخوردند اما نوشته ی اولی به نظرشان لوس و سبک رسیده بود...!(هر دوی این نوشته ها از نظر من جزء آس ها محسوب میشوند)
البته این خانوم صدر نوشته ی خودش را هم انتخاب کرده بود و صاف دست گذاشته بود روی آن نوشته ای که در آن ماجرای"انرژی درمانی" دوست دختر سابق سهیل را نوشته بودم. این سهیل از صدقه سر من کم معروف شده بود حالا قرار است اسمش توی کتاب طنز خانوم صدر هم بیاید و به اتفاق دوست دختر سابقش تبدیل بشوند به دو چهره ماندگار در ادبیات طنز این مملکت...! و بعد باز این پسرک ناشکر است و تا تقی به توقی میخورد پشت چشم نازک میکند که چرا شراگیم چنین گفته و چنان کرده...!
راستش را بخواهید آن نوشته ی " انرژی درمانی" هم از آنهاییست که کسی نباید بهش چپ نگاه بکند... اما بنا به پاره ای مصالح موافقت کردم... و گفتم آدم باید بالاخره خیرش به دیگران برسد!
سوم اینکه امروز رفتم چک مونیرو را از نشر مرکز گرفتم...مبلغش را نمیگویم اما کمی بیشتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. تصمیم دارم این چک را نقد نکنم مگر زمانی که در شرایطی باشم که بدانم هیچ چاره ای به جز نقد کردنش ندارم. گذاشتمش زیر شیشه میز تحریرم و هر بار که نگاهش میکنم پر از همه ی حس های خوبی میشوم که ممکن است به سراغ آدم بیاید...شما شاید متوجه نباشید اما مونیرو با این کارش درست توی بدترین بحران روحی ام به دادم رسید...حیف که شما نمیدانید این مونیرو چقدر آدم خوب و دوست داشتنی ای هست.
نکته چهارم اینکه به شدت این روزها گرفتارم...همین که هر ده روز یکبار هم اینجا را به روز میکنم باید کلاهتان را بیندازید بالا...به طور معمول روزانه 14-15 ساعت به طور مستقیم درگیر کار هستم (دو شیفت کاری) و خانه که میرسم عملا به جز یک حمام داغ و بعد خوابیدن به چیز دیگری فکر نمیکنم...شاید کم کم بیخیال این کار دوم بشوم...تا به حال بیشتر از ان چیزی که عایدم بشود از جیب گذاشته ام...ولی خوبی اش این است که هر روز میتوانی منتظر یک خبر خوب باشی...!
|
|